|
راه خون رهسپاریم با ولایت تا شهادت
|
با درود و سلام به محضر استاد روحانی عصر ما....
اصل اول:هر چه هست وجود است 2-اصل دیم:هرپدیده آمده ازوجودپدیدآمده است. 3-اصل سیم: نیرویی داریم که درمی یابد وتمیز می دهد. 4-اصل چهارم:سرای هستی بی حقیقت وواقعیت نیست. 5- اصل پنجم:واقعیت وحقیقت هر چیز هستی است. 6-اصل ششم:واسطه ای میان وجودوعدم نیست. 7-اصل هفتم:هستیهاباهم بی پیوستگی نیستند. بلکه هستیهاباهم پیوستگی دارند. 8-اصل هشتم:آنچه اتفاقی نیست هدفی دارد ورفتاراوبیهوده نیست. 9-اصل نهم :هرچه را درجنبش ومسیر جنبش قرار می گیرد وچون هدف دارد دین وهدف دارد. 10-اصل دهم:علم وجود است. 11-اصل یازدهم:حرکت در چیزی است که فاقد کمالی باشد. 12-اصل دوازدهم:موجودی که کمال مطلق است حرکت در اومتصور نیست.(ویا به عبارت دیگر:مجموع هستی بی جنبش ودر سکون کامل است). 13-اصل سیزدهم :حرکت فرع بر احتیاج است. 14-اصل چهاردهم:هرچه که غایت وکمال متحرکی است برتروفراتر از آن متحرک است پس موجودات را درجات ومراتب است. 15-اگر سلسله موجودات منتهی به موجودی شود باید آن موجود غایت غایات وکمال کمالات ونهایت ومنتهای همه هستیهاباشد ومادون اوهمه محتاج اوودروی حرکت متصور نبود. 16-هر موجودی در حد خود تام وکامل است. تام واتم وکامل واکمل از قیاس پیش می آید. 17-هیچ چیزدر حد خودودر عالم خود شر وبد نیست ولی قیاس ونسبت با این وآن که به میان آمد سخن از شروبد به میان می آید. 18-نطفه ومربی واجتماع ومعاشر از اصولی اند که در سعادت وشقاوت انسان دخلی به سزا دارند. 19-حرکت:خارج شدن موضوعی است از فقدان صفتی وکمالی به سوی وجدان آن کمال وصفت به طور تدریج ووجودهر جزء بعد از جزء دیگر. وخلاصه حرکت عبارت است از خروج شئ از قوه در امری به فعل تدریجا" 20-برای متحرک باید مخرجی باشد که وی رااز نقص به در برد وبه کمال رساند. 21-ما با حرکت ودر حرکت ودر جهان حرکتیم. 22-کتاب وآموز گار از وسایل ومعداتنند دانش دهنده دیگری است . 23-آن گوهری که به لفظ من وانا ومانند اینها بدان اشارت می کنیم موجودی غیر از بدن است . 24-انسان از مرتبه نفس تا مرحله بدنش یک موجود متشخص ممتد است وبه عبارت دیگر انسان موجود ممتدی است که از مرحله اعلا تا به انزل مراتبش همه یک شخصیت است. 25-جمیع آثار بارزاز بدن همه از اشراق وافاضه نفس است . 26-آن گوهری که به لفظ من وانا و مانند اینها بدان اشارات میکنیم به نامهای گوناگون خوانده می شود چون :نفس *نفس ناطقه *روح*عقل *قوه عاقله*قوه ممیزه*روان*جان*دل*جام جهان بین* ورقا*طوطی*و نامهای بسیاردیگرولی آنچه در کتب حکمت والسنه حکما رواج داردهمان پنج نام نخستین است . 27-بدن مرتبه نازله نفس است . 28-آنگاه کالبد تن بدن نفس است که نفس در او تصرف وبدان تعلق داشته باشد وآثاروجودیش را در او پیاده کند. 29-نفس را هر دم در کشور وجود شئون بسیاری است که هیچ شانی او را از شان دیگر باز نمی دارد . 30-در میان انواع موجودات صاحب قوا و استعداد وهوش وبینش انسان را از شان دیگر با زنمی دارد 31-نفس ناطقه بسان درختی است که جمیع قوای او شاخه های اویند. النفس فی وحدته کل القوی وفعلها فی فعله قدانطوی 32-قوه متصوره به تنهایی صورتگرنطفه نیست. 33-فاقد شئ معطی آن به دیگری نتواندبودوبه عبارت دیگر :معطی کمال خود باید اولا" واجد آن باشد. 34-طلب مجهول مطلق محال است . 35-از آنجایی آمدیم که اول کار بود زیرا چون علم می آموزیم پیشتر می رویم. 36-فکر حرکت نفس ناطقه است از مطلب به مبادی ودوباره از مبادی به مطلب. 37-وعاء علم وعائی است که به خلاف همه ظرفها هر چه علم دراو بیشتر قرارگیردگنجایش او بیشتر می شودو برای تحصیل علوم بالاتر وبیشتر آماده تر می شود . 38-علم را با وعاء او یک نحو سنخیت است. 39-نفس ناطقه ومخرج او از نقص به کمال هردو از موجودات ماوای طبیعت اند. 40-انسان بهترین طریق بلکه تنها طریق برای پی بردن به جهان هستی است. 41-مادی قائل به موجودی حقیقی وواقعی به نام ماده است برخلاف سوفسطایی که قائل به حقیقتی نبود. 42-مادی ماده را موجودی ازلی وابدی ووجود آن را بالذات می داند. 43-هر صورت معقوله فعلیت محض ومبرای از ماده واوصاف واحوال ماده است. 44-وعاء تحقق صور معقوله موجودی مبرا از ماده و اوصاف و احوال ماده است . 45-هر یک از قوه خیال و صور خیالی را تجرد برزخی است . 46-هر یک از نفس ناطقه ومخرج او از نقص به کمال موجودی ورای ماده اند. 47-هر فردانسان را یک شخصیت وهویت است که جمیع قوای او شئون همان هویت واحده اوست وهمه آثار وجودیش از آن منبعث می شوداگر چه مظاهرش متکثر است . 48-هر متحرک در حرکت خود به سوی چیزی می رود که فاقد آن است تا از حرکت واجد آن شود وآن غایت وغرض اوست . 49-شیئیت شئ به صورتش است نه به ماده اش. 50-تنویم مغناطیسی ونوم هردو از یک اصل منشعب اند وآن در حقیقت انصراف وتعطیل حواس ظاهره از تصرف و دست در کار بودن به این نشاه طبیعت است . 51-نفس ناطقه در همه حال از خویشتن آگاه ومدرک ذات خودوبه خود داناست وهیچیک از حواس این چنین نیست . 52-علم انسان ساز است جان نباشد جز خبر در آزمون/ هرکه راافزون خبر جانش فزون. توهمان هوشی وباقی هوش پوش. 53-قوه متخیله از شئون نفس است وتجردبرزخی داردودر خواب وبیداری بیداروآگاه است ودستگاه عکاسی وصورتگری نفس ناطقه است . 54-نفس ناطقه ومخرج اواز قوه به فعل عاری از ماده واحکام آن اند یعنی هردو از عالم غیب اند وصرف حیات اند وحیات همان شعور وآگاهی است. 55-اشباحی که در عالم رویا می بینیم مطلقا" ایجاد نفس وقائم به اویندوهمه ابدان مثالی برزخی اند. 56-همه آثار وجودی انسان اطوار ظهورات وتجلیات نفس است وقوام بدن به روح وتشخص ووحدت وظهورآثار از اوست . 57-سعادت این است که نفس انسان در کمال وجودیش به جایی برسد که قوام بدن به روح وتشخص و وحدت وظهور آثارش از اوست . 58-روح انسان خواه در مقام خیال باشد وخواه در مقام عقل پس از ویرانی بدن تباه نمی شود. 59-همه مدرکات انسان ورای طبیعت است . 60-هر چه که بلا وضع است ممکن نیست در چیزی که با وضع است حاصل شود. 61-صورت علمیه مطلقا"کلی وجودی مجرد از ماده است وظرف تقرروتحقق او با او مسانخ وعلم وجودی نوری قائم به خوداست. 62-اسناد افعال صادره از انسان به بدن واعضاوجوارح مادی وی به مجازاست وحقیقتا"به نفس اسناد می یابند. 63-آنچهرا که انسان ادراک کرده است در صقع ذات خود یافته است وآن معلوم بالذات اوست واشیای خارجی که به نحوی از انحناء به واسطه واعدادقوی وآلات ادراکی خود با آنهاتعلق وارتباط یافته که از این ارتباط یافته که از این ارتباط به کسب علم نائل شده است معلوم بالعرض اند. 64-ماده تقدم علی بر نفس ناطقه نداردبلکه معد حدوث اوست که نفس حدوثا" جسمانی وبقاء" روحانی است . 65-هریک ازحواس واسطه ومعد نفس برای ربط و تعلق به خارج اوست وکار هر یک احساس محسوسی مخصوص است ولا غیر که اصلا" نمی دانند محسوس خارجی است یا نه واین حکم کار نفس است . 66-مرگ فقط قطع علاقه نفس از طبیعت وماده بدن است نه تباهی وزوال نفس . 67-آنچه صورت شئ را مانع از عقل وعاقل شدن وهمچنین معقول بالفعل گردیدن است ماده ای است که در آن مذکور است . 68-استدلال از فعل بر فاعل که استدلال از معلول بر علت و در اصطلاح برهان ان است استدلال ناتمام وناقص است لذا اثبات انسان نفس خود را به واسطه فعل نفس محال است . 69-الفاظ برای معانی اعم وضع شده اند و روزنه هایی به سوی معانی حقیقی اشیایند نه مبین ومعرف واقعی آنها اعنی معانی را آن چنانکه هستنند نمی شود در قالبهای الفاظ در آورد که هر معانی را آن چنانکه هستنند نمی شود ودر قالبهای الفاظ در آورد که هر معنی رادر هر عالم خودش حکمی خاص وصورتی خاص است . 70-دار آخرت عین حیات است وموجودی که ذاتا" حی است محال است که ضد خودرا بپزیرد یعنی محال است که موت بر او عارض شود ویا خواب وپینکی بر او دست یابد. 71-موجودی که حدوث بر او صادق نیست موجودی ازلی وابدی است که هیچگاه فنا وزوال در او راه ندارد. 72-جسم آلی جسم زنده است یعنی صاحب نفس است ونفس مبداء حس وحرکت به اراده است و به تعبیراعم که شامل نفوس ارضیه گردد نفس کمال اول جسم طبیعی آلی ذی حیات بالقوه است . 73-ناظم امور عالم مطلقا" یعنی تشکیل دهنده وبه نظم آورنده آن عقل است یعنی موجودی که فعلیت محض وعین حیات وعلم وقدرت ومبدا حیات وهرگونه کمال ومحیط به اشیاء از جمیع جهات آنهاست هم علت موجودات است وهم نهایت مطالب 74-طفره مطلقا"چه در حسیات وجه در معنویات باطل ومحال است . 75-تشکیک بر مبنای مشاء در ماهیات راه ندارد. 76-نور اسفهبد را که نفس ناطقه است مقام تجرد است یعنی اورا مقام فوق تجرد است یعنی او را مقام معلوم وحد یقف نیست که در نتیجه وحدت عددی ندارد.... برچسبها: عرفان [ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 10:5 ] [ ط.م ]
[ ]
این مقاله برای اثبات مالکیت ایران بر سه جزیره ابوموسی، تنب بزرگ و
کوچک است : دولت ایران که از سال 1887 متوجه دخالت های استعمارگرایانه انگلیس در جزایر سه گانه شد، تا سال 1971 اقدامات بسیاری برای دفاع از حق حاکمیت خود بر جزایر سه گانه انجام
داد. ارائه بیش از یکصد یادداشت و اعتراض نامه به انگلیس و اقدام عملی مانند
فرستادن مخبر و بازرس و پرواز و فرود هلی کوپترها در این جزایر در سالهای پس از
جنگ جهانی دوم از جمله این اقدامات هستند. حتی در چند مرحله فرماندهان ارتش به شاه
ایران پیشنهاد بازپس گیری قهرآمیز جزایر را مطرح کرده بودند. تلاش ایران در جهت
رفع اشغال جزایر یک سابقه طولانی داشته و این اقدامات مؤثر و سابقه اعتراضات مکرر
ایران، موضع ایران را در مذاکرات فشرده سالهای 1971-1970 برای باز پس گیری جزایر مستحکم تر می نمود. دولت ایران قاطعانه جزایر را ایرانی می دانست و حاضر به خرید و یا
اجاره نبود بویژه در مورد تنب بزرگ و کوچک به دلیل نزدیکی آن دو جزیره به سواحل
ایران، مطابق حقوق بین الملل و کنوانسیون حقوق دریاها و همچنین بر اساس قطعنامه های
مربوط به استعمارزدایی و خروج استعمارگر از سرزمین های اشغال شده این دو جزیره از
نظر قانونی به ایران ملحق می شد و خود مذاکره کنندگان بریتانیایی نیز آن را ایرانی
می دانستند بنابراین ایران حاضر به هیچ نوع گفتگو بر سر تنب ها نبود. اما حاضر بود
در مورد ابوموسی به دلیل پافشاری انگلیسی ها و اینکه شیخ از عایدات معدن اکسید آهن
آن صرف نظر می کرد به امیر شارجه کمک مالی ارایه نماید ایران در این رابطه حاضر شد
به شیخ شارجه سالانه مبلغ 5،1 ملیون
پوند انگلیس کمک کند. این یک کمک توسعه ای و نشانه حسن نیت ایران بود و هیچ ارتباطی
به حقانیت و مالکیت امارات بر ابوموسی نداشت، اما ایران حاضر نشد علی رغم اصرار
طرف های انگلیسی، مساعدت مشابهی را به حاکم راس الخیمه برای تنب ها بدهد. جهانیان نیز نسبت به این تغییر و تحول واکنش مثبت نشان دادند تنها کشورهای عربی عراق، لیبی، الجزایر، یمن جنوبی، کویت، و امارات متحده عربی به این موضوع معترض بودند و به تحریک مردم و جهان عرب می پرداختند که اعتراض آنها نیز در شورای امنیت بلا اثر شد و بدین صورت مشکل جزایر پایان یافت.
دلایل جغرافیایی حاکمیت ایران بر جزایر دلایل تاریخی حاکمیت ایران بر جزایر بر اساس حقايق تاريخي اين جزاير تا زمان اشغال جزاير خليج فارس، از جمله جزاير سه گانه، توسط بريتانيا، بخشي از قلمرو ايران بودهاند. انگليس براي اشغال جزاير خليج فارس بهانههايي همچون مجازات دزدان دريايي، جلوگيري از برده داري، ايجاد امنيت و محافظت از عبور و مرور كشتي ها در تنگه هرمز را مطرح مي كرد. در نهايت بعد از 50 سال اعتراض مداوم ايران، در 29 نوامبر 1971، با واسطهگري انگليس توافقنامه اي بين دولت ايران و شيخ شارجه امضا شد كه طبق آن حاكميت ايران بر جزيره ابوموسي به رسميت شناخته شد. در 30 نوامبر يعني يك روز قبل از خروج نيروهاي انگليسي از منطقه و دو روز قبل از تشكيل رسمي كشور امارات متحده عربي، نيروهاي نظامي ايران وارد جزاير تنب بزرگ، تنب كوچك و ابوموسي شدند. بر اساس بند دو تفاهمنامه 1971 بين ايران و شارجه، ايران حق حاكميت و كنترل كامل بخش شمالي ابوموسي را دارد و پرچمهاي ايران نيز بر فراز پايگاههاي نظامي اين كشور به اهتزاز در ميآيند. شارجه نيز كنترل بخش جنوبي جزيره ابوموسي را در اختيار دارد و پرچم اين شيخنشين نيز بر پايگاه پليس شارجه به اهتزاز در ميآيد. جدا از اين نيز مسئله جزاير سهگانه به هيچ وجه مسئله پيچيدهاي نيست و شواهد تاريخي زيادي در خصوص مالكيت آن وجود دارد كه در ادامه به برخي از آنها اشاره ميكنم: - در نقشه رسمي منتشر شده توسط واحد نقشهكشي سازمان تحقيقات توپوگرافيك هند وزارت خارجه انگليس در سال 1897، جزاير تنب بزرگ و كوچك و ابوموسي همرنگ ايران و بخشي از قلمرو اين كشور ترسيم شدهاند. - در نقشهاي كه سال 1971 در شوراي امنيت سازمان ملل توزيع شد، جزيره ابوموسي با عبارت "بوموسي، ايران" مشخص شده است. - در نقشه خليج فارس كه توسط وزارت خارجه فرانسه در سال 1764 منتشر شده است، جزاير سه گانه تنب بزرگ و كوچك و ابوموسي همرنگ قلمرو ايران ترسيم شده اند. - در نقشه امپراتوري پرشيا كه سال 1813 بطور سياه و سفيد توسط "جان مك دانلد"، مشاور سياسي "سر جان ملكوم" و در حين ماموريت وي در ايران رسم شده، و همچنين در نقشه رنگي كه از روي اين نقشه در سال 1832 كشيده شده است، جزاير سه گانه جزو قلمرو ايران ترسيم شده اند. - در نقشه آسياي مركزي كه شامل كابل، پرشيا، رودخانه ايندوس و كشورهاي شرقي است، جزاير سه گانه همرنگ ايران ترسيم شده اند. - در نقشه خليج فارس كه توسط وزارت جنگ بريتانيا در سال 1886 منتشر شده نيز جزاير سه گانه به عنوان بخشي از قلمرو ايران مشخص شده اند. با نگاه به توافهم نامه 1971 ميتوان دريافت كه هيچ منازعهاي بر سر كنترل ابوموسي توسط ايران وجود ندارد و در نتيجه سفر رئيسجمهور به اين جزيره نيز كاملا قانوني و امري عادي بوده است.
دلایل حقوقی حاکمیت
ایران بر جزایر بر اساس این مستندات، طرح دوباره ادعای امارات متحده عربی بر جزایر ایرانی خلیج فارس نتیجه ای جز تحمیل هزینه های سیاسی و اقتصادی بر دو کشور نخواهد داشت. امید اعراب برای تصاحب غیر قانونی جزایر سه گانه دیگر هرگز به واقعیت نخواهد پیوست. محمدرضا امیرحسنی برچسبها: سیاسی [ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 15:5 ] [ ط.م ]
[ ]
در عمليات کربلای۱ ديدم علی چریک با پای برهنه در حال هدايت نيروهاست. رفتم کنارش و گفتم : آقای خداداد چرا پابرهنه هستيد؟ اينجا زمين داغ و پر از سنگ و تيغ است و اگر کفش بپوشيد بهتر است. در جواب گفت : «من که از اصحاب حسين (ع) بالاتر نيستم. آنها در روز عاشورا پا برهنه بودند، می خواهم با پای برهنه به ملاقات امام حسين (ع) بروم.» پسرش حسین کوچک بود که از روی بچگی و شیطنت عكس سبزعلی را پاره می کند. پدرم ناراحت شد و به سبزعلی گفت: چرا اجازه دادی كه بچه عكس تو را پاره كند؟ گفت: بابا جان ناراحت نشو! آنقدر از اين عكسها فراوان می شود كه تمام در و ديوار و تمام خونه ها پخش می شود. سبزعلی می گفت: رفته بودم پیش حضرت امام(ره)، امام به من گفت: بچه جان شما همه رفتنی هستید. عكس دخترش فاطمه رو با خودش به جبهه می برد و پشت عكس آنقدر می نوشت فاطمه فاطمه فاطمه فاطمه ... و يک ذره نقطه خالی نمی گذاشت و می گفتم كه چرا اين جوری می كنی؟ می گفت: اون وقت كه دلم تنگ می شه می روم سر عكسش اون كارها را می كنم و خاطرم جمع می شود و ديگه راه نمی افتم كه بيام. يک شب توی خواب بهشون گفتم كه شما چرا خانه نمی آييد و سر نمی زنید. گفت: چرا، می آيم. گفتم: كجا می آيی؟ بعد يک دفعه تو خواب غيب شد و وقتی صبح از درب هال داشتم می رفتم بيرون حس كردم كه نمی توانم بروم بيرون و بعد صدای خنده اش را شنيدم و گفت: ديدی من بهت گفتم كه تو مرا نمی بينی. من هميشه تو خونه هستم و هر دو شب، سه شب در میان، تو خونه ام. خودم هم نمی دونم چی شد که یه دفعه یاد شهید خداداد افتادم خیلی بدبخت بودم و هستم و مطمئنم خدا خواست و خدا روزی داد که رسیدم به خداداد و عنایت خود علی چریک بود که سبب شد از کسی قلم بزنم که می شناختمش ولی هنوز هم نشناختمش. لحظه به لحظه با این مطالب زندگی کردم و حسرت آن دوران را خوردم. به همه دوستانی که چشمشان به این پست خورده سفارش می کنم با حوصله و دقت این مطالب رو بخونن، واقعاً بی نظیره. امیدوارم علی چریک و خانواده اش از این مطالب راضی باشند و دعایم کنند...(پیروزپیمان)
((علی چریک بعد از پيروزی انقلاب اسلامی و همزمان با تصرف مراكز نظامی توسط انقلابيون با همكاری شهيد بزاز توانست پاسگاه كلاگر محله بابل را تصرف و در اختيار انقلابيون قرار دهد. با برخاستن غائله كردستان علی چریک در سال 1362 با حفظ مسئوليت و فرماندهی تيپ منطقه 11مريوان به آموزش مجاهدين عراقی در داخل خاك ايران همت گمارد و بعد از پشت سر گذاشتن عمليات متعدد در مهرماه 64 عازم تهران شد تا در جريان آموزشهای كلاسيک و فرماندهی جنگ در دانشگاه نظامی قرار گيرد ولی شور و عشق او در راستای خدمت به نظام مقدس اسلامی باعث شد تا در دانشگاه نماند و مجدداً عازم جبهه شود.
" سبز علی خداداد" در 2 فروردين 1338 در روستای "هکته پشت" در شهرستان "بابل" به دنيا آمد. پدر ش بر حسب اعتقاد نام فرزندان را با نام امام علی (ع) همراه می کرد و سومين فرزند خود را سبز علی ناميد.))
پدرشهید می گوید: در کنار درس به مادرش در کارِ،خانه و به من در کارِ کشاورزی کمک می کرد. گاهی بنايی و گاهی هم در کارگاه موزاييک سازی کار می کرد. در دوران دبيرستان بود که رفتارش تغيير کرد و در جلسات مذهبی، روحانی بزرگوار (شهيد ابوالقاسم بزاز) که در مسجد محل برگزار می شد، شرکت می کرد. از همين طريق بين او و شهيد بزاز رابطه صميمی و بسیار نزدیکی بر قرار شده بود. در نتيجه به تدريج روحيه سياسی، انقلابی در او هويدا شد به طوری که می گفت : «من فعاليتهای وسيع انقلابی خودم را مديون(شهيد بزاز) هستم.» کم کم گزارشهای قيام مردم از گوشه و کنار می رسيد و آنها شب ها تا صبح به روستاهای مجاور می رفتند و شعارهايی عليه طاغوت می نوشتند و اعلاميه امام (ره) را پخش می کردند. ما هم از راه و هدف او راضی بوديم و خوشحال كه فرزندمان در اين راه قدم برمی دارد. آخرین باری که برای مرخصی آمده بود، زمانی بود كه من و مادرش می خواستيم به زیارت امام رضا(ع) برويم. نمی دانم چطور شد كه همیشه قبل از اینکه خانه خودش برود به خانه ما می آمد ولی اين بار اول خانه ما نيامد و رفته بود خانه خودش. من و مادرش رفتيم كه او را ببينیم. ديديم كه دستهايش خراش زيادی داشت. به او گفتم: برادر تو كه قبلاً می آمدی و می رفتی حال ديگری داشتی، ولی اينسری يک حال ديگری داری. اول از اينكه هر موقع می آمدی اول به ما سر می زدی ولی الآن نمی دانم چطور شد كه اول آمدی پيش بچه هايت و ما آمدیم پیش تو. خلاصه ناهار را در منزل سبزعلی خوردیم. او بچه ها را برد در اتاقی دیگر و خواباند. و خودش طرف ما خوابيد و چون خسته بود زود خوابيد و يكدفعه ديدم كه دستش را روی سينه ام گذاشت. مادرش هم برای رفتن به مشهد عجله می كرد. من هم يواش دستش را پائين گذاشتم و به مادرش گفتم: برويم. وقتی داشتیم از خانه می رفتیم به سر کوچه نرسیده بودیم که برگشتم یک نگاه به خانه انداختم. ديدم سبزعلی دم درب خانه ايستاده و ما را نگاه می كند. دوباره برگشتیم تا با او خداحافظی کنیم و به او گفتیم: عازم مشهد هستیم . سبزعلی هم گفت: خب به سلامتی بروید ولی زياد آنجا نمانيد، سه روز بيشتر نمانيد. من گفتم: كه 12سال است كه مشهد نرفتم، فقط سه روز بمانم؟ گفت: هر چه دوست داری بمان و از آنجا به من دستگير شده بود اين آخرين باری بود كه او را می دیدیم. وقتی هم از مشهد آمديم، همان پوستر هايی كه تو خواب ديدم همان پوستر ها زده بود. همه اینها تعبیر شد. بعداز شهادت سبزعلی من خیلی ناراحتی می كردم. يك شب خواب ديدم كه شهید می گوید: شما چرا اينقدر ناراحتی می كنيد، ناراحتی نکنید ببینید من خوب شدم و خودش مجروحيتش را که خوب شده بود به من نشان داد. ((علی چریک در اواخر سال 58 برای فراگيری فنون نظامی پيشرفته عازم تهران شد و در پادگان امامحسين(ع) فعلی پذيرش شد.))
برادر شهید می گوید: سبز علی در سالهای 56 ـ 1355 با شرکت در جلسات مذهبی روحانی شهيد بزاز به انقلاب پيوست و فعاليتهايش را گسترش داد، در پخش اعلاميه حضرت امام (ره) فعال بود و در راهپيمايی و تظاهرات همچنين در مبارزه با چماقداران شرکت می کرد. از خلقيات سبز علی اين بود که بسيار متواضع و افتاده بود. با آنکه فرمانده گردان بود در عمليات هميشه بين نيروهای بسيجی بود و با پای برهنه در عمليات ها می جنگيد. ((علی چریک مدتی را در واحدهای نهضت آزادی بخش به عنوان مسئول آموزش نظامی فعالیت می نمود و حتی دوبار هم به افغانستان اعزام شده بود و با شروع جنگ تحمیلی عازم جبهه های جنوب و غرب شد و با مسئولیتهای مختلف در عملیاتهای زیادی شركت كرده و در این راستا یكبار مورد ترور منافقین قرار گرفته و پس از مداوا به مبارزه اش ادامه داد. علی چریک آرام و قرار نداشت و به همراه شهيد بزاز و ديگر دوستان انقلابی برای حفظ دست آوردهای مقدس انقلاب عليه گروهکها و احزاب ضد انقلاب مبارزه می کرد. با شروع توطئه ضد انقلاب در غرب کردستان، علی چریک ابتدا آموزش عمومی را از تاريخ 2 ارديبهشت 1359 الی 11 خرداد 1359 و آموزش تخصصی را از تاريخ 11 خرداد 1359 الی 19 تير 1359 در بسيج بابل سپری کرد. پس از آن در تاريخ 12 خرداد 59 به همراه اولين گروه اعزامی از شهرستان بابل به کردستان اعزام شد. در منطقه سنندج، سقز، بانه و سردشت فعاليتهای گسترده ای داشت. مدتی نيز به عنوان فرمانده تيپ در منطقه سردشت ايفای نقش کرد و در تاريخ 6 آذر 59 به شهر بابل بازگشت.))
مادر شهید می گوید: شبی
مريض بودم و در بستر. سبزعلی آمد بالای سرم و به من گفت: «مادرجان ! شما
استراحت كنيد.» بعد به خواهر و برادر كوچكش شام داد و آنها را خواباند و
بعد از آن تا صبح بالای سرم نشست و مراقب من بود كه حالم بدتر نشود. روزی در شاليزار مشغول جمع کردن شالی بوديم. برای همسايه ما مشکلی پيش آمده بود و نمی توانست کار کند و وقتی سبز علی از اين موضوع با خبر شد به پدرش گفت : «اجازه بدهيد من بروم شالی او را جمع کنم و بعداً بيايم شالی خودمان را جمع کنم.» وقتی که پدرش اجازه داد خيلی خوشحال شد و رفت شالی آن پيرمرد را جمع کرد و بعد از آن آمد و در زمين خودمان مشغول به کار شد. يک روز من بازار بودم. سبزی داشتيم، فرو ختم، داشتم می آمدم خانه که سبزعلی را در راه ديدم. گفتم: كجا بودی بلات به جانم. گفت: روسری سرت را بده به من. گفتم: چرا؟ گفت:می خواهيم سر مجسمه شاه روسری بگذاریم و آن را پايين بيندازيم. من روسری خودم را دادم و آنها روسری را بر سر مجسمه شاه کردند و مجسمه را به پایین انداختند و تو خیابان می کشیدند. منافقین در همین میدان هلال احمر بابل به سمت او تیراندازی کردند و یک تیر هم به دستش خورد و به همه سپرده بود که به من چیزی نگویند. یک روز هم دوتا از دوستان سبزعلی را در بازار، منافقین شهید کرده بودند و در کنار خانه اش که گندم زار داشت منافقین کمین کرده بودند و قصد جان سبزعلی را داشتند كه سبزعلی اسلحه اش را به كمر بست و با ملق زدن و تیراندازی چهار،پنج تای آنها را به هلاکت رسانید. اجازه نداد که برای او عروسی بگیریم. برای عروسی اش مرغ و غاز و اردک گرفتیم و برنج پاک كردیم و دو تا شيشه روغن داغ كردم و ايشان آمدند. گفتم: پسر جان من این وسایل را به خانه عروس می برم و در آنجا آنها خودشان يک جشنی بگيرند. گفت: مادر جان! اصلاً اين حرف را نزن. روغن را گرفت و یکسری وسایلی که آماده کرده بودم، برد به مسجد داد. حتی برايش عروسی هم اجازه نداد بگیريم. می گفت: بهترين دوستانم شهيد شدند و من عروسی بگيرم؟ آنها اگر زن را به من دادند میارمش به خانه. اگر نه که هیچی اصلاً نمی خواهم. خلاصه پدرخانمش راضی شد و او به همین سادگی دست زنش را گرفت و به خانه برد. سبزعلی می گفت: رفته بودم پیش حضرت امام(ره)، امام به من گفت: بچه جان شما همه رفتنی هستید. ما از مشهد برگشته بودیم که بچه های سپاه آمده بودند منزل ما. من هم نخود و كشمش و مقداری نارنگی گرفتم و گفتم: ببريد برای سبزعلی، گفتند: چند روز دیگر می بریم. بچه های سپاه از من سوالاتی كردند. گفتند: حاج خانم اگر منزل شما آتش بگيرد، ناراحت می شوید؟ گفتم: آره. گفتند: اگر حاج آقا خدای ناکرده بمیرد شما ناراحت می شوید؟ گفتم: آره، حاج آقا سرپرست همه ماست. اگر ایشان بميرد ما ناراحت نمی شويم؟ آنها چای که خوردند، بيرون رفتند. خودشان به هم می گفتند: اينها هنوز نشنيده اند. من گفتم: چرا من می دانم که بچه ام شهید شده، من خودم را بلند كردم زدم به زمين و گفتم: بچه ام شهيد شده شما را برگرداندند و بچه ام شهيد شده، مشهد که بودم خواب دیدم. آنها هم گفتند: كه آره مادر، شهيد شده و دارند در آرامگاه (گله محله) او را می شورند. من مشهد به حرم پشت داده بودم و خوابیدم. در عالم خواب ديدم كه پارچه سفيدی آوردند و باز كردند كه آن پارچه يک طرفش زرد و طرف ديگر آن سبز بود که نور می داد و من به خادم گفتم: برادر چرا اين پارچه را اینجا باز كردی؟ اینجا بچه کوچک زیاد است و این پارچه را نجس می کنند. گفت: مادر این پارچه برای بچه شما است.ناگهان ديدم كه صدای هلهله می آید و در حرم هلهله کنان ریخته بودند و زنان همه جیغ می زدند و به من می گفتند: این هلهله ها برای بچه ات هست. در کردستان برادر ميرزاپور را عراقی ها به اسارت گرفته بودند. سبزعلی هم هفت اسير از عراقی ها گرفته بود. عراقی هاگفته بودند: تو هفت اسير را به ما بده و ما هم يک اسير شما را آزاد می كنيم. سبزعلی قبول کرد و آنها دادند و او هم داد. و برادر میرزاپور آزاد شدند ولی بعد از چند سال بازهم اسیر شدند و دوباره بعد از جنگ آزاد شدند. همرزم شهید می گوید: در عمليات کربلای 1 ديدم سردار خداداد با پای برهنه در حال هدايت نيروهاست. رفتم کنارش و گفتم : آقای خداداد چرا پا برهنه هستيد؟ اينجا زمين داغ و پر از سنگ و تيغ است و اگر کفش بپوشيد بهتر است. در جواب گفت : «من که از اصحاب حسين (ع) بالاتر نيستم. آنها در روز عاشورا پا برهنه بودند، می خواهم با پای برهنه به ملاقات امام حسين (ع) بروم.» ((علی
چریک در عمليات قدس 1 و عمليات والفجر 4 با مسئوليت فرماندهی گردان مسلم
بن عقيل (ع) لشکر ویژه 25 کربلا شرکت کرد. در عمليات والفجر 4 از ناحيه سر
مورد اصابت ترکش قرار گرفت و پس از بهبودی در عمليات والفجر 4 به عنوان
فرمانده تيپ 2 در يکی از محورهای عملياتی لشکر ويژه 25 کربلا شرکت کرد. در
اين عمليات مسئوليت هدايت چهار گردان ابوالفضل (ع)، امام سجاد (ع)، قمر بنی
هاشم (ع) و امام موسی کاظم (ع) را بر عهده داشت. بعد از شش ماه در تاريخ
17 اسفند 1362 به بابل بازگشت اما باز طاقت ماندن در پشت جبهه را نداشت و
ديری نپاييد برای چندمين بار در تاريخ 27 فروردين 1363 به سوی جبهه شتافت.
اين بار همسر و بچه اش را برای سهولت کار به اهواز برد تا کمتر به زادگاهش
بابل بيايد. مریم خداداد، خواهر شهید می گوید: ایشان محافظ حضرت آیت الله روحانی نماینده وقت ولی فقیه مازندران بودند و قرار بر این بود که معظم له برای مراسم عقدکنان سبزعلی، خطبه عقد را قرائت کنند. همه بر سر سفره عقد، اول منتظر سبزعلی بودند و بعد منتظر حاج آقا که تشریف بیاورند. که سبزعلی به همراه حاج آقا و با لباس سپاهی آمد سر سفره عقد، حتی اسلحه هم داشت که حاج آقا به دیگر محافظان فرموده بودند که اسلحه را از دستش بگیرید، سر سفره عقد درست نیست.
همسر شهید می گوید: در روز خواستگاری به من گفتند: ما بچه های سپاه بيشتر از 6 ماه عمر نداریم. گفتم يعنی چه؟ گفت: ما تا انقلاب مهدی بايد در جبهه ها بمانيم. آيا شما طاقت داريد؟ گفتم: من طاقتش را دارم به شرط اينكه مرا همراه خودتان ببريد. گفت: اين كه مسئله ای نيست. و بعد من هم خوشحال شدم كه همراه او و پا به پای او می توانم به اين انقلاب واسلام كمک كنم. زمانی که در اهواز زندگی می كرديم يك اتاق و يك آشپز خانه در خانه سازمانی داشتيم چون خانه سازمانی را نصف كرده بودند كه يك قسمت آن را سردارشهید یوسف سجودی بودند و قسمت ديگر آن مال ما بود که يك اتاق و يك آشپزخانه به ما رسيده بود سبز علی شبها برای اينکه من از گريه هايش در نماز شب بيدار نشوم به داخل آشپزخانه می رفت و در را به روی خود می بست و نماز شب می خواند تا من صدای گریه اش را نشنوم. روزی با هم نشسته بوديم که يک دفعه سبز علی گفت : «دعا کن شهيد شوم.» من که حيران شده بودم ،گفتم: چرا ؟ نه دعا نمی کنم، دعا می کنم زنده باشی و خدمت کنی. نگاهی که هيچ وقت از يادم نمی رود به من انداخت و گفت : «آن دنيا خيلی فرق می کند و من بايد به آن دنيا بروم.» دوباره گفتم: اگرتو بروی من تنها می شوم. جواب داد : «چه تنهايی؟» بچه ها را به يادگار گذاشتم. گفتم یعنی چی؟ گفت : «کمکت می کنم. » سبزعلی هميشه تميز و عطرزده بود و من هميشه به او اعتراض می كردم كه تو چقدر عطر می زنی؟ می گفت: مومن مسلمان بايد تميز باشد و بوی خوش دهد كه ديگران از او خوششان بيايد و نگويد كه اين چه مسلمانی ست كه تميز نيست و بالاخره او خيلی تميز بود حتی لباسهايشان راوقتی كه از خط می آوردند و با اینكه خط پر از خاک بود ولی ايشان ته كفششان به زور خاک بود و به تميزی خیلی اهميت می دادند كه از خصوصيات بارز اخلاقيشان بود و هيچ گاه لبخند از لبانشان ترک نمی شد و حتی در لحظه شهادت اگر عكسشان را ببينيد لبخند بر لب داشتند. همه هفته با غسل جمعه می رفتند به نماز جمعه و يك هفته نشد كه ايشان بدون غسل به نماز جمعه بروند و وقتی ساعت 10 صبح جمعه كه می شد به من می گفت: سريعتر غذا درست كن كه برويم نماز جماعت جمعه كه دير نشه و به خطبه ها برسيم. سبزعلی یک روز برای انجام کاری به ژاندارمری بابل رفته بود. هوا گرم بود و می خواست آب بخورد و ديد ژاندارمری آب سردكن ندارد. با رئيس ژاندارمری صحبت كرد و روز بعد رفت برای ژاندارمری آب سردكن خريد. خب من هم كه نمی دانستم، بعد از شهادتشون ريس ژاندارمری آمد و گفت: آره خیلی برايش دعا می كرديم و گفتم چطور؟ گفتند: شهید خداداد در عرض یک روز، رفت و برای ما آب سردكن تهيه كرد. الان هر روز كه آب می خوريم به یادش هستیم و برايش صلوات می فرستيم. قبل از انقلاب من باچشم خودم هم ديدم روزی كه مجسمه شاه را پايين آوردند. من برای خرید از امیرکلا به بابل آمده بودم و تو همين بازار چهار سوق ديده بودم كه چد نفر روی سر مجسمه شاه روسری گذاشته بودند و روسری قرمز و سفیدی بود و یکی از آن چند نفر بلوز آبی رنگی پوشیده بود که بعدها با سبزعلی خاطرات انقلاب را وقتی مرور می کردیم فهمیدم که بلوز آبی همان سبزعلی بود. با طناب مجسمه شاه را به پایین کشیدند و مجسمه را روی آسفالت می کشیدند. سبزعلی مسئول انتظامات تظاهرات بود که حتی بازوبند انتظامات سبزعلی را هنوز به یادگار دارم. آخرین باری که برای مرخصی آمده بود کمتر حرف می زد و همش تو خودش بود. پسرش، حسین خيلی كوچک بود و چشمهايش زاغ بود و خيلی قشنگ بود. حسین را بغل می کرد و همين جور دور می زد. می گفتم: مرد ديوانه شدی؟ چرا اين كارها را می كنی؟ می گفت: نه بگذار سير سير آنها را ببينم و تو خاطرم باشند و چند وقتی كه جبهه هستم و اين لحظه ها كه يادم بياید خاطرم جمع می شود. خداحافظی كرد و می خواست دوباره به جبهه برود. تا سپاه رفت ولی دلش طاقت نياورد و دوباره به خانه آمد و برای بچه ها یک جعبه پر از پفک، بیسکوئیت و شکلات خریده بود. دوباره بچه ها را بغل می کرد و می بوسید. همان موقع دلم گرفت كه نكند برود و ديگر برنگردد و همش اين فكر را می كردم که چرا سبزعلی دوباره برای خداحافظی آمده بود. رفت و بعد از پنج يا شش روز خبر شهادتش را آوردند. يكي از خاطراتی که خود شهید برای من تعريف می كردند این بود كه می گفتند: کردستان بودیم برای خوابیدن به همه بچه ها پتو داديم و خودم پتو نگرفتم و هوای منطقه هم خیلی سرد بود و برف هم می باريد. ما تقريباً چند كيلو متر راه رفتيم تا اينكه يه نیمه شب شود و تک را شروع كنيم . يک استراحت كوتاهی هم به بچه ها داديم. آن شب آنقدر سرد بود كه بچه ها با اينكه پتو داشتند از سرما داشتند يخ می زدند.خودم هم بدون پتو. يك نفر برای كشيک گذاشتم و خودم يک کمی خوابيدم. ديدم كه يه مقدار روی تنم پتو است و بعد بيدار شدم ديدم كه همه پتو دارند و گفتم: خدايا اين پتو از كجا آمده است و متوجه شدم كه بچه ها فهميدند من پتو ندارم. پتوی خودشان را تكه تكه كردند و به من دادند.
در یکی از عملیات ها شميايی شده بود و چند تا تركش كوچک توی سر و پيشانيش خورده بود. به روی خودش نمی آورد وقتی كه بعد از تقريباً يک هفته از عمليات آمده بود. متوجه شدم كه بالشتش خونی می شود من هم فکر می کردم ترکش فقط به پیشانیش خورده، نمی دانستم که سرش هم ترکش خورده است ولی بروز نمی داد. می گفتم اين خونها چيست؟ می گفت: هيچی يه مقدار نقل و نبات صدام ريخت یه مقدارش هم به ما خورد اينها چيزی نيست. شميايی شده بود و دارو مصرف می كرد. به من می گفت: شربت سرفه است. در صورتيكه تمام حنجره اش آسيب ديده بود و نمی گفت. عكس دخترش فاطمه رو با خودش به جبهه می برد و پشت عكس آنقدر می نوشت فاطمه فاطمه فاطمه فاطمه ... و يک ذره نقطه خالی نمی گذاشت و می گفتم كه چرا اين جوری می كنی؟ می گفت: اون وقت كه دلم تنگ می شه می روم سر عكسش اون كارها را می كنم و خاطرم جمع می شود و ديگه راه نمی افتم كه بيام. می گفتم: به همين قدر قانعی؟ می گفت: كسی که برای اسلام و انقلاب كار می كند بايد از زن و بچه اش بگذرد. می گفت: من وقتی كه از خط بر می گردم می روم سر كيفم و چيزی بگيرم تازه یادم میاد زن و بچه ای هم دارم، تو جبهه همه چیز فراموش می شود. يک سال قبل از شهادت من خوابش را ديدم كه سبزعلی شهيد می شود و برادر بزرگشان می آید. و اورکتی هم پوشیده بود و چشمانش خون گریه می کرد و به من خبر شهادت سبزعلی را می دهند و بعد من روی پله می نشينم و بعد اِنالالله می خوانم و تو حال خودم ميروم. دقیقاً يک سال بعد دقیقاً به همين صورت برادرشوهرم با همان حالات و با چشمانی خونبار آمده بود و زنگ زد. رفتم دم درب و تا حالش را ديدم گفتم: چی شده؟ هول خوردم، گفت: برادر نازنينم را از دستم گرفتند و بعد اين را كه گفت. من يک دفعه همان خواب يادم آمد و بعد آمدم اِنالالله را گفتم و ديگر طاقت نياوردم و با صدای بلند چند بار يا زينب (س) را صدا زدم و واقعاً از ته دل گفتم يا زينب (س) يعنی طوری صدايم را بلند كردم كه شايد همسايه ها همه شنيده باشند. تو زندگيم يک بار اين احساس را كردم كه خانم حضرت زينب (س)انگار يه دستی روی قلبم كشيد و منو ساكت كرد و اين لحظه را هيچ وقت فراموش نمی كنم. من حضور معنوی سبزعلی را خيلی احساس می كنم و حتی گاهی بوی عطرش را حس می كنم. یک شب همسايه ها خونمون مهمونی بودند و بوی عطر سبزعلی می آمد من فکر می کردم که آنها احساس نمی کنند ولی آنها یهو گفتند: كه چه قدر بوی عطر می آید و بعد خنديدم و گفتم كه شما هم احساس می کنید؟ گفتند: آره. گفتم: آقای خداداد تو خونه حاضر هستند. آنها گفتند: واقعاً؟ گفتم: آره، ايشان در خانه هستند چون كه آدم بی خود بوی عطر سبزعلی را احساس نمی كند. آنها هم مثل من زدند زیر گریه. يک شب توی خواب بهشون گفتم كه شما چرا خانه نمی آييد و سر نمی زنید. گفت: چرا، می آيم. گفتم: كجا می آيی؟ بعد يک دفعه تو خواب غيب شد و وقتی صبح از درب هال داشتم می رفتم بيرون حس كردم كه نمی توانم بروم بيرون و بعد صدای خنده اش را شنيدم و گفت: ديدی من بهت گفتم كه تو مرا نمی بينی. من هميشه تو خونه هستم و هر دو شب، سه شب، در میان، تو خونه ام. حتی اين دفعه كه دخترم دانشگاه قبول شده بود و برای ثبت نامش رفته بوديم بابلسر. خب همه خانواده ها را می ديدم که برای بچه هاشون می آیند. در آنجا به من يه احساس ديگه ای دست داد كه الان اون اگه پدر داشت می آمد و دخترش را ثبت نام می كرد و من اينقدر دردسر نمی كشيدم. خواهرم در شهرستان گنبد زندگی می كند. خواب ديد كه ما همه توی يک جلسه خانوادگی هستيم و بعد همه داريم به سبزعلی می گویيم كه ما اين كار را كرديم و اون كار را كرديم و بعد دخترم زينب به بابا می گوید: می دونی بابا فاطمه دانشگاه قبول شد؟ و می گوید: آره ثبت نامش را من خودم انجام دادم. پس آدم باید بفهمد كه هر لحظه شهيد حاضر و شاهد است. اكثر اوقات اگر بچه ها مريض می شدند خودم یا اطرافیان خواب می ديدند كه می گفت: بچه ها چرا لاغر شدند و بچه ها چرا فلان شده اند. سبزعلی تمام کارها رو لحظه به لحظه در عالم رویا می آید به ما می گوید و گوشزد می کند. اين شعر هميشه ورد زبانش بود و در خانه زمزمه می كرد و برسنگ قبرش هم این شعر را نوشتیم: آنكس كه تو را شناخت جان را چه كند فرزند و عيال و خانمان را چه كند ديوانه كنی هر دو جهانش بخشی ديوانه تو هر دو جهان را چه كند
رمضان میرزاپور شفیعی می گوید: همراه خداداد جزو اولين نيروهايی بوديم که برای مبارزه با حزب دموکرات از بابل به کردستان و شهرهای سنندج، سقز، بانه و سردشت عازم شديم. او در آنجا فرمانده تيپی که بين سردشت و کله قندی قرار داشت، بود. روزی که از بانه برای پاکسازی سردشت حرکت کرديم در محاصره کومله و نيروهای دموکرات قرار گرفتيم که خداداد رشادتهای زيادی برای شکستن محاصره از خود نشان داد که هيچگاه برای من فراموش شدنی نيست.
جواد ظهيرنژاد می گوید: قبل از عمليات كربلای4 به همراه علی چریک وعده ای از فرماندهان گردان های لشكر بوسيله وانت تويوتایی در حال آمدن به شمال بوديم كه ناگهان از بينی سردار خداداد خون جاری شد و ايشان بدون هيچ مقدمه ای گفتند: مثل اينكه قسمت نيست من به شمال بيايم مصلحت اين است كه بايد به منطقه برگردم لذا ما ايشان را دوباره به قرار گاه رسانديم و خودمان به طرف شمال حركت كرديم ايشان به محض ورودشان به قرارگاه سريعاً برای شناسايی عمليات كربلای4 رفتند و بعد از مدتی به ما خبر دادند كه علی چریک به شهادت رسيد و همانطوری كه خود سردار اشاره كرده بودند جاری شدن خون از بينی ايشان مصلحتی بود تا در منطقه بمانيم و بسوی آسمانها پرواز نماييم . مریم خداداد، خواهر شهید می گوید: پسرش حسین کوچک بود که از روی بچگی و شیطنت عكس سبزعلی را پاره می کند. پدرم ناراحت شد و به سبزعلی گفت: چرا اجازه دادی كه بچه عكس تو را پاره كند؟ گفت: بابا جان ناراحت نشو آنقدر از اين عكس ها فراوان می شود كه تمام در و ديوار و تمام خونه ها پخش می شود. مهدی فروتن می گوید: تو فاو بودیم، ديديم خمپاره به يک ساختمان فرسوده ای اصابت كرد شهيد خداداد هم نزدیک آن ساختمان بود و همانجا زمين گير شد. بدو بدو به سمت شهید خداداد رفتیم تا ببینیم برای خداداد مشکلی پیش نیامده باشد. ديديم تمام تيكه پاره های آهنی ساختمان روی شهید خداداد افتاده بود. از همان جا بلند شد آهن ها را كنار زد و گفت: به كوری چشم صدام هنوز من زنده ام و مبارزات خودم رو ادامه می دهم. داشتيم از منطقه برمی گشتيم دقیقاً تو میدان انقلاب تهران بود که در رابطه با فرزند صحبت شد گفت: تا به حال من فرزند نداشتم نمی دونستم. هر موقع می آمدم جبهه، پدرم می گفت: سبزعلی بيا يکبار تو را ببوسم برو، می گفتم: ای بابا چرا هِی داری منو می بوسی؟ ولش كن ديگه، الان خودم دارای فرزند شدم، فهميدم كه پدرم به من می گفت قضيه چيه ، اميدوارم كه فرزندان من، به حق امام زمان(عج) راه من را ادامه بدهند. مجید قلی پور می گوید: كمتر ار يک ماه قبل از عمليات کربلای4، بعدازظهری بود. سنگر بوديم متوجه شديم آقای بختياری، سردار كميل، سردار مهری ،شهيد طوسی، شهید خداداد و تعدادی از فرماندهان تيپ ها آمده بودند از محدوده اطلاعات كه جلوی يک سنگری كنار اروند خط داشت رفتند داخل کانال برای ديدبانی دکل. ما معمولاً هر موقع می خواستيم توی كانال رفت و آمد كنيم يک پرده ای جلوی سنگر می انداختيم بخاطر اينكه عراقی ها كاملاً داخل كانال ديد داشتند بعد دقيقاً انتهای كانال كه در امتداد رودخانه اروند كشيده می شد و يک منطقه ای بود كه دو سه تا قبضه شصت عراق گرای آن نقطه را كاملاً داشت يعنی ما وقتی می خواستيم تردد كنيم معمولاً پرده های جلوی سنگر را می انداختيم كه عراقی ها متوجه نشوند ما داخل كانال هستيم متاسفانه آن لحظه ای كه اينها آمدند و رفتند بدون اينكه به ما بگویند وارد كانال شدند و اين مساله ايمنی را رعايت نكرده بودند و آمدند داخل كانال، و باز هم به داخل سنگرها نرفته بودند. كه عراق دقيقاً آن لحظه فكر كنم اولين خمپاره را كه زد، بيرون سنگر را خورد. كه سردار مهری، سردار كميل و بقيه فرماندهان داخل سنگر بودند و شهيد خداداد آمد لبه سنگر نشسته بود. خمپاره بعدی آمد و خورد به يكی از اين آجرهای بتونی و تركشش آمد به سمت شهید خداداد و شهيد زارع از بچه های مخابرات لشکر که درجا شهيد زارع همانجا افتاد و شهيدشد. شهید خداداد تقريباً زنده بود ،گرفتيم بلندش كرديم و آورديم داخل سنگر اطلاعات که دیگر شهید شده بود. سردار علی اکبرنژاد می گوید: در عملیات های مختلف اگر به ایشان می گفتید: خط نگهدار باش انگار به ایشان توهین می شد و همیشه سعی می کردند که اولین فرمانده و گردانی باشند که به خط دشمن می زنند.در عملیات قدس1 زمزمه ای بود که دو گردان برای خط شکنی هورالعظیم باید آماده شوند ایشان با درایتی که داشت به فرماندهان فهماند که گردان او باید خط شکن باشد و این کار را در عملیات قدس1 که بعد از عملیات بدر بود، انجام داد. در عملیات بیت المقدس در آن مقطعی که کیلومتر70 خرمشهر-اهواز بودیم، آن منطقه را گرفته بودیم، دشمن فشار می آورد و ایشان یک تنه ایستاد. تقاضا کردیم که این نقطه را رها کنید، تغییر موضع داده و دوباره بر می گردیم. به هیچ عنوان قبول نکرد و ایستاد. از اولین فرماندهان گردان موفقی بود که طی اولین ساعات وارد شهر خرمشهر شد و من در کنارش بودم، وقتی وارد خرمشهر شدیم اول به شکرانه آزادسازی خرمشهر دو رکعت نمازشکر خوانده بود. یک شبی قبل از عملیات کربلای4 بود که فرماندهان تیپ ها و گردان های لشکر جمع شده بودند و قرار شد برویم بالای دکل و شناسایی دیدبانی از دکل داشته باشیم و مناطق مربوط به لشکر25کربلا را برای عملیات توجیه شویم شهید ماموریت سختی هم داشت و قرار بر این بود نیروها را بصورت هلی بورن یعنی با هلی کوپتر در پشت دشمن پیاده کنند.صبح آن روز دیدم دیگی را گرفته و آب گرم می کند و در حال انجام غسل است به شوخی به او گفتم دیگر وقت این کارها نیست. او در جواب گفت: (دیگر وقتش است) من خیلی توجه به حرفش نکردم که منظورش از این جمله چیست. با چهره ای شاد، گشاده و مزاح های آنچنانی تغییرات عجیبی در او ایجاد شده بود. با هم رفته بودیم بندر خرمشهر، دکلی بود و پایین آن نشسته بودیم و قرار بود به نوبت به بالای دکل برویم آتش دشمن هم به این طرف اروند شدید بود در نهایت من در نیمه راه دکل بودم به طرف بالا که چندین انفجار صورت گرفت و پایین را نگاه کردم و دیدم ترکش به خداداد و یکی از بچه های مخابرات اصابت کرد و به سرعت پایین آمدم دیدم خداداد در حال گفتن شهادتین خودش است و یک سلامی به آقا ابی عبدالله داد و با یک لبخندی و یک نگاه معصومانه ای که کرد، به شهادت رسید.
((سرانجام علی چریک، فرمانده گردان های انصار الحسين (ع) در 11 آذر 1365 در حالی که برای شناسايی منطقه عمليات کربلای 4 رفته بود بر اثر اصابت ترکش خمپاره شصت به شهادت رسید. جنازه سردار شهيد سبز علی خداداد(علی چریک) پس از انتقال به زادگاهش در گلزار شهدای "روستای هتکه پشت بابل" به خاک سپرده شد. از شهيد خداداد سه فرزند به نام های "حسين" و "فاطمه" و "زينب "به يادگار مانده است.)) یادداشت های 17 بندی علی چریک برای سخنرانی:
فرازهایی از وصیت نامه علی چریک:
برادران عزيزم! قدر اين رهبر را بدانيد هميشه ودر همه حال مطيع امر رهبر باشيد و فرمانشان را با جان و دل پذيرا باشيد، سرپيچی ازدستورات ايشان سرپيچی از دستورات امام زمان (عج) است و خداوند از اين امر راضی نيست و امت اسلامی بايد رهبر داشته باشد چونکه بدون رهبر و بدون هادی از هم خواهد پاشيد. بنابراين ما بايد خود را تابع محض ولايت فقيه قرار بدهيم و از ولی فقيه زمان خود حضرت امام خمينی اطاعت کامل بکنيم تا خدا از ما راضی باشد و خداوند ايشان را تا انقلاب مهدی (عج) برای هدايت امت اسلامی حفظ بفرمايد.
برادران عزيز و حزب اللهی ام! در بسيج مستضعفين بيشتر شرکت کنيد و هر چه بيشتر در جلسات بسيج برويد با اين عزيزان بسيجی همگام شويد و با آنها همکاری کنيد و آنها را تشويق کنيد چون بسيج بازوی پرتوان ولايت فقيه است و از برادران بسيجی خودم می خواهم که با اخلاق اسلامی و برخوردهای صحيح خود جوانانی که خواهان عضويت در بسيج هستند، جذب نماييد.
از برادران و خواهرانم می خواهم که در نماز های جمعه و جماعت شرکت نمايند، خصوصاً نماز دشمن شکن جمعه که لرزه بر اندام دشمنان اسلام و ابرقدرتهای جهانخوار می اندازد. در مراسم دعای کميل و غيره شرکت کنيدو معنويات خود را بالا ببريد چون دعا انسان را به خدا نزديک می کند. برادران عزيزم! جبهه جنگ را فراموش نکنيد و بيشتر به جبهه های حق عليه باطل برويد تا اسلام در اين جنگ پيروز شود و کفر سرنگون گردد.
برادران بايد سعی کنيم تا انقلابمان را به کشورهای تحت سلطه ابرقدرتها صادر کنيم و يکی از وظايف مهم ما صدور انقلاب اسلامی است به کشورهای اسلامی تحت سلطه آمريکا و شوروی ست.
خدمت پدر و مادرم سلام عرض می کنم و از آنها می خوام که ناراحتی نکنند و گريه و زاری راه نيندازند چون راه ما راه حسين (ع) است. شما بايد خوشحال باشيد که فرزند شما را خدا برای خودش انتخاب کرد.
شادی روح همه شهدا فاتحه ای با صلوات... این داستان نیست، مظلومیت سربازان روح اله ست، پس ادامه دارد تا ظهور...
به کوشش: پیروزپیمان بازتاب: پایگاه خبری رزمندگان شمال عمارنامه فاش نیوز پایگاه اطلاع رسانی فرهنگ ایثار و شهادت (نوید شاهد) چندین وبلاگ دیگر... برچسبها: شهدا [ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:5 ] [ ط.م ]
[ ]
عمليات حساس و نفس گير در خاک دشمن
برچسب ها : پايگاه يکم ترابري + تيپ نوهد + تکاوران ارتش + هواپيماي خفاش + تام کت + آواکس + عمليات نجات + شهيد هاشم آل آقا + يگان هاي پشتيباني سپاه + نيروي زميني ارتش بهانه ای برای آغاز ... همان طور که شاهد هستید دو پست آخري با استقبال کم نظير خوانندگان محترم سايت مواجه شد !علتش هم براي همه واضخ و مبرهن است و آن چيزي جز موج کاذب رسانه اي نيست ! ( پس بي جهت نيست خيلي ها عاشق موج سواري اند و دايم در فکر ايجاد آن هستند .. ! ) خب ديديد وقتي متوجه واقعيت هاي پشت پرده شدم ، شهامت اش رو داشتم تا به خاطر اشتباهم عذر خواهي کنم . اما چون معتقدم کافي نيست براي برون رفت از اين فضا ، يکي از خاطرات دوران جنگ رو بازنشر و تقديم شما ياران همدل و نازنين مي کنم . اگر چه با استناد به تجاربي که در اين زمينه دارم مطمئن هستم اين نوع سوژه ها در روزگار فعلي هيچ خريداري نداره .. ! اما به قول قديمي ها " مال بد ريش صاحبش ! " خودم که مي تونم به خاطرات گذشته ام دلخوش باشم !؟ ضمنآ مطالبي که قول انتشارش رو داده بودم بماند براي بعد .. !
مقدمه اي ديگر .. شاید باورش برای شما دوستان عزیز خیلی سخت باشد اگه بگم مدت ها بود دلم می خواست در مورد یک سری پرواز های محرمانه زمان جنگ بنویسم . اما همیشه نگران تبعات آن بودم . از آن می ترسیدم که خدای ناکرده محرمانه بودن آن ها همچنان بر قرار باشد ... تا این که با یکی از دوستان آگاه در این زمینه صحبت کردم و ایشون ضمن تحسین رعایت اصول ایمنی و اسرار نظامي ارتش ، ياد آور شد اگر به تاكتيك ها و نقشه ها اشاره نكرده و تنها به دلاور مردي نيرو هاي رزمي ايران بپردازم ،نه تنها مانعي ندارد ، بلكه سبب افتخار جوان هاي عزيز كشور مي شود . از اين روي سعي مي كنم در باره اين گونه ماموريت هاي حياتي و محرمانه زمان جنگ بيشتر نوشته و به سراغ ساير دوستاني كه در پرواز هاي مشابه حضور داشته خواهم رفت و به نقل از آن ها به درج خاطرات آن ايام مي پردازم . فقط خواهش مي كنم دوستان در كامنت هايي كه مي نويسند ، زياد دنبال سوالاتي كه جنبه اسرار نظامي دارد ، نباشند تا بنده بيشتر از اين شرمنده نشوم ... اعتراف به واقعیت ....... حالا كه سال ها از زمان جنگ گذشته و با مرور خاطرات آن ايام خوب بياد مي اورم كه جز چند مورد هرگز از مرگ نهراسيده و بلكه برعكس به شوق دفاع از اين مرز و بوم خيلي خونسرد داوطلبانه به پرواز هاي مناطق جنگي اعزام مي شدم . اما يكي از مواردي كه واقعآ وحشت كرده و مرگ را جلوي چشمانم ديدم ، همين ماموريتي است كه قصد تعريف آن را دارم .. واقعآ فكر مي كردم همه چيز تمام شده است . ولي شجاعت و صبوري افسر فرمانده تيب " نوهد " و تكاوران تحت امر او سبب شد به خود آمده و به سلامت از آن مهلكه نجات يابيم .. اي كاش نام ان قهرمانان رو به خاطر مي اوردم .. اي كاش مثل حالا امكانات عكاسي آسان وجود داشت .. و باز اي كاش دفتر چه خاطراتم رو تكميل كرده تا امروز با رجوع به آن دقيق تر بنويسم .. اما هيچ فرقي ندارد ... همه آن ها فرزندان شجاع اين مرز و بوم بودند و وطن و مردم آن آزادي خود رو مديون اين قهرمانان است ... پرواز های ویژه و کروی مخصوص اگه يادتون باشه در نقل خاطرات پيش از انقلاب اشاره به يك كروي ويژه كردم كه براي ماموريت هاي مخصوص و خطرناك آموزش ديده بودند . هيچ كس از پرواز هاي آن ها سر در نمي آورد .. و آن ها به نزديك ترين دوستان خود هم در باره ماموريت هاي خود و آموزش هايي كه مي ديدند توضيح نمي دادند .. و باز اگر خاطر مباركتون باشه نوشتم يكي از ماموريت هاي بين المللي ان ها نجات " ذوالفقار علي بوتو " نخست وزير مخلوع پاكستان از زندان و آوردن او به تهران بود .. كه در شب اجراي ماموريت به دلايلي لغو شد . بعد از انقلاب بعضي از افراد آن كرو به جرم واهي ريختن زندانيان سياسي به درياچه نمك دستگير شده و بلافاصله آزاد و ديگه در نيروي هوايي نماندند ... آخرين بازمانده آن سرگر علي نجيب بود كه هواپيمايش را روي ارمنستان زدند ... به هر حال بعد از انقلاب و در زمان جنگ هم كرو هايي انتخاب شد ولي نه مثل پيش از انقلاب ، بلكه موردي و براي موارد خاص .. كه بنده در دو تا از ان ماموريت ها حضور داشتم .. و اگر عمري باقي ماند اشاره خواهم كرد ... سخنی در باره تکاوران .... فكر مي كنم مقدمه ام خيلي طولاني شد .. من رو ببخشيد . ولي بايد براي روشن شدن ذهن شما ياران گرامي آن ها رو مي گفتم .. فقط لازم است در باره تكاوران و نقش آن ها در ارتش حتمآ توضيحاتي نوشته شود . كه من زحمت اين كار را براي شما ياران همدل كم كرده و آن را در صفحه اي جداگانه قرار دادم . فقط همان گونه كه در متن توضيح داده شده است ، از آن جا كه قصد استفاده از متن فوق رو نداشتم ، آدرس لينك آن را يادداشت نكرده و متآسفانه فراموش كردم . لذا هر يك از دوستان بزرگواري اگه وبلاگ يا سايتي كه مطلب فوق را نوشته پيدا كرد ، محبت فرموده در كامنت به آن اشاره كرده تا سريع اصلاح كنم . به خوانندگان محترم هم توصيه مي كنم حتمآ قبل از خواندن ماجرا اينجا را كليك نمايند . واقعآ آشنايي با ماموريت هاي تكاوران ضروري است . .. پایگاه یکم ترابری ، زمان جنگ یک روز صبح در همون اوج جنگ و درگیری های نظامی وارد پایگاه شدم ، قبل از اين كه داخل خط پرواز شوم ديدم تعدادي از بچه ها دور و بر يكي از هواپيماها جمع شده اند .. اولش خيلي تعجب كردم ! چون امكان نداشت بچه ها دفتر نرم و راحت رو رها كرده و وارد رمپ پرواز شوند . به همين دليل من هم به آن ها پيوستم .. ديدم عده اي از متخصصان گردان نگهداري سرگرم وصل كردن كپسول هاي " جي تو " روي يك فروند هواپيما هستند .. خب براي اغلب اون بچه كه تقريبآ جديدي محسوب شده و تا حالا جز در فيلم ها بلند شدن سي - ۱۳۰ رو به كمك كپسول هاي موشكي نديده بودند ، اين امر طبيعي جلوه مي كرد .. فقط يكي دو نفر رو مي شناختم كه با اين روش تك آف كرده بودند .. و بعد از انقلاب ديگه من موردي را كه نياز به اين گونه برخاستن باشد رو نديده بودم . با كمي پرس و جو متوجه شدم " حسين " قرار با " جي تو " يك بار به شكل تمريني پرواز كنه و بعدش هم به ماموريت محرمانه اعزام بشه .. !! راستش رو بخواهيد تو دلم براي نخستين بار هم حسودي كرده و هم دلم گرفت ! فقط تعجب ام از اين بود كه چرا حسين رو براي اين كار انتخاب كرده اند ! مخفي كاري ماموريت هاي ويژه يادمه پيش از انقلاب وقتي به اصطلاح هنوز آشخور بودم ، گاهي روي تابلوي اعلانات خط پرواز جلوي محل ماموريت بعضي هواپيما ها به لاتين مي نوشتند " اس . ام " باور كنيد از هركي مي پرسيدم اين واژه يعني چه !!؟ هيچ كس پاسخ من رو نمي داد ! و با گفتن " ماموريت ويژه " خود رو خلاص مي كرد . آن قدر عاقل بودم كه پي گير موضوع نشوم .. ! بعد ها فهميدم آن ماموريت هاي ويژه به عمان بوده است و ظاهرآ نمي خواستند در ان مقطع كسي بويي ببره ! راستش رو بخواهيد خيلي دلم مي خواست يك بار هم من به چنين ماموريت هايي اعزام شوم ! اصلآ برام عقده شده بود !! تا اين كه انقلاب شد و بعدش جنگ ... و هنوز هم دلم لك زده بود براي يكي از ماموريت هاي محرمانه .. و از لحظه اي كه ديدم حسين رو انتخاب كرده اند ، بدون اين كه بدونم كجا قراره بروند ، دوباره فيل ام ياد هندوستان كرده به طوري كه به قصد گلايه يك راست رفتم سراغ فرمانده مون ... بهش گفتم شما شاهد هستي حتي روزهاي استراحت ام رو به ماموريت جنگي مي روم .. اون وقت شخص ديگري رو انتخاب مي كني ؟ و اون بنده خدا متقاعدم كرد كه دسترسي به من نداشته .. اداره عقيدتي سياسي و باقي قضايا ... نمي دونم چرا هر وقت اسم اداره عقيدتي سياسي يا حفاظت اطلاعات پايگاه مي آمد همه بي اختيار وحشتي دروني سراغ شون آمده و غمگين مي شدند ! البته من هم مستثني نبودم . باور كنيد سرباز جلو در هم قيافه معني داري گرفته و به همه چپ چپ مي نگريست ! تو گويي با جاسوسي خطرناك مواجه شده است ! شايد به او چنين ياد داده بودند .. اصلآ من خنده هيچ يك از آقايون رو در تمام مدتي كه حضور براداران احضار مي شدم ، نمي ديدم ! بگذريم .. يك روز به محض اين كه وارد خط پرواز شدم .. سرپرست مون من و يكي از همكاران قديمي رو به گوشه اي كشيده و با ناراحتي گفت ..اداره عقيدتي سياسي هر دوي شما رو احضار كرده است ! بهروز كاري كردي !!؟ گفتم نه والله .. به هر حال وقتي سراغ حاج اقا رو گرفتيم ما رو به اتاقي دعوت كردند .. سكوت و نگاه هاي سرد آقايون بد جوري حالم رو به هم مي زد .. تا اين كه حاج آقا وارد شد .. بعد از كلي مقدمه گويي كه از صدر اسلام گرفته تا جنگ با عراق ادامه داشت ، رفت روي اصل مطلب . خلاصه اين كه از ما خواست با يك گروه از آقايون كلاه سبز ها همكاري صميمانه اي داشته باشيم .. البته محرمانه !! همكاري با كلاه سبز ها .... حاج آقا در باره نوع ماموريت و همكاري با كلاه سبز ها هيچ توضيحي نداد . فقط از ما خواست در اختیار آقایون باشیم و به صورت محرمانه امکان هر گونه تمرینی رو برای ان ها فراهم کنیم .. هر چه از حاج آقا که با لبخند ملیح اش بد جوری منو کشته بود در مورد ماموریت سوال کردیم ، هيچ توضيحي نداده و در نهايت فقط گفت .. هنوز هيچي معلوم نيست . زيرا در مرحله نخست تكاور ها بايد اعلام امادگي نمايند و در گام بعدي در باره پرواز و اين كه چه كسي به آن ماموريت اعزام شود بعدآ تصميم مي گيريم . فقط باز هم تآكيد مي كنم ما اصلآ نمي خوهيم از كاربرد اين تيم و تمرين هايي كه انجام مي دهند ، جايي درز پيدا كند .. نمي دونم چه مدت از اين احضار ما گذشته بود كه يك روز ما رو به عمليات دعوت كردند .. در سالن كنفرانس يك عده تكاور به همراه فرمانده هاشون حضور داشتند . ابتدا فرمانده پايگاه يكم ترابري ضمن خوش امد گويي به ميهمانان ، من و دوستم رو به آن ها معرفي كرده و گفت ما يك هواپيما هم در اختيار شما قرار مي دهيم .. و شما مي توانيد تمرين هاي خودتون رو آغاز كنيد . راستش رو بخواهيد با توضيحاتي كه فرمانده پايگاه داد ، دوزاري ام افتاد كه اين ها چه قصدي دارند ! و به اين نتيجه رسيدم كه مي خواهند يك تيم واكنش سريع ايجاد كنند ... تمرين با تكاوران قهرمان .... من تا قبل از همكاري نزديك با تكاوران ، آن ها رو آدم هايي خشك و عبوس مي پنداشتم . مخصوصآ با خاطره درگيري كه با يكي از آن ها داشتم ، هرگز احساس خوبي به آن ها نداشتم .. اما بعد از چند روز تمرين هاي طاقت فرسا مخصوصآ در زمان هاي استراحت حسابي با ان ها قاطي شده و متوجه شدم من اشتباه مي كردم . محل تمرين ما درست انتهاي باند بود ... جايي كه هيچ پرنده اي پر نمي زد . و از هيچ سو ديد نداشت . ابتدا روزها آن ها تمرين مي كردند .. و همان طور كه حدس زده بودم آن ها تمرين نجات گروگان ها رو تمرين مي كردند ... و تمام راه هاي خروج هواپيما رو ما به آن ها مي گفتيم .. حتي بخش هاي كم مقاومت بدنه رو مي پرسيدند .. سپس دو گروه شده و يك گروه نقش گروگان رو به عهده مي گرفتند و گروه بعدي بايد طوري وارد هواپيما مي شدند كه آن ها متوجه نشوند .. واقعآ عمليات نجات آن ها فوق العاده بود .. در يكي از تمرين ها آن ها بايد خود را از روي زمين به سقف هواپيما مي رساندند و اين كار واقعآ مشكل بود .. همه گروه بايد فرا مي گرفتند كه با قلاب كردن دست يار خود را به سقف قارقارك مي رسوندش ... بعد از دوهفته تمرين طاقت فرسا ، نوبت به تمرين در شب رسيد .. يك بخش ان هم مربوط به ورود به كابين مي شد ... شرايط نا مساعد كشور ..... يادمه اون ايام اوج مبارزات گروه هاي تروريستي بود ... گروهک مجاهدين خلق روز روشن دست به ترور مخالفان خودش مي زد .. يك گروه كمونيستي هم به نام چريك هاي فدايي خلق كه تازه انشعاب پيدا كرده بودند هم دست به اسلحه برده بود .. از طرفي در كردستان شورش هاي خونيني آغاز شده بود .. و رزمندگان ما هم در جبهه هاي طولاني با عراق مشغول نبرد بودند .. واقعآ اداره مملكت خيلي سخت شده بود . همان موقع يادمه يك گروه تروريستي هواپيمايي رو به گروگان گرفته و در مشهد به زمين نشاندند .. تازه هواپيما ربايي و گروگان گيري باب شده بود .. خب در اين شرايط وجود تيمي قدر و ماهر اجتناب ناپذير بود .. در اواخر تمرينات تكاوران ، ديگه با آن ها صميمي شده بوديم .. كم كم آن ها لب به سخن گشوده و گفتند كه قراره عمليات نجات رو در خاك عراق انجام دهند .. ! خداي من چي مي شنوم ؟ خاك عراق !! مگه مي شه ؟ فاز دوم جلسات مشترك ما در داخل ساختمان بود .. و در هفته يكي دو روز با آقايون جلسه داشتيم .. و با پرژكتور فيلم هايي رو نشان مي دادند .. و اساتيدي كه از تيپ هوابرد آمده بودند در مورد همه آن شرايط توضيح مي دادند .. بعد از چندي صحبت از قابليت هاي هواپيما بود .. مثلآ چگونه نيرو پياده نمايد ... چگونه از باندي كوتاه بلند شود .. تمرين تيك آف سريع ..... كلآ دو كروي پروازي با تجربه از خلبان گرفته تا ساير خدمه در گير اين ماموريت شده بودند .. ولي اين كه چه كساني رو بايد تجات داد يا كجا بايد رفت هيچ سخني به ميان نمي امد .. مرحله بعد بلند شدن هواپيما در مسافت كوتاه با كمك كپسول هاي كمكي بود ( جي تو ) . فرمانده تكاوران با كرنومتري به گردن از لحظه استارت تا تيك آف را محاسبه كرده .. و مدام مي گفت كافي نيست .. خيلي طولاني است و از ما مي خواست تعجيل بيشتري نماييم ! ولي مگه مي شد !؟ او مجبور شد بخشي از ماموريت رو لو داده و بگويد كه موفقيت در اين به ثانيه ها بستگي داره .. و روشن شدن چهار موتور وقت زيادي رو مي بره .. به همين دليل ما يك پيشنهاد خطرناك داديم . به اين صورت كه به محض روشن كردن يك موتور راه افتاده و در حال تاكسي كردن دومين موتور رو روشن كرده و تا چرخش به سوي باند موتور هاي بعدي رو روشن كنيم و به كمك جي تو به پرواز در آييم ...! اما اين كار ريسك زياد داشت .. با يك موتور تاكسي كردن ناممكن بود و بهترين كار روشن كردن همزمان دو موتور بود كه در حين تاكسي كردن ( خزش ) دوموتور ديگه رو با هم روشن كنيم ... تيك آف در قلعه مرغي و دوشان تپه ....... ظاهرآ اين طرح يعني روشن كردن همزمان دو به دوي موتور ها ، مورد قبول افسر فرمانده عمليات واقع شده بود .. فقط مانده بود روي شرايط ريسك صحبت كنيم .. ما تمام احتمالات رو گفتيم و او يادداشت مي كرد .. مثلآ اگر يكي از موتور ها همزمان دور نگرفته .. و بايد صبر مي كرديم تا ملخ توقف كرده و دوباره استارت مي زديم ... اين رو بگم كه استارت هواپيماي سي - ۱۳۰ به خاطر اين كه توربو پراپ است ( يعني ملخي است ) كمي دشوار است .. يعني بايد خلبان در دور معيني از سرعت موتور بايد دستش رو از روي استارت بردارد .. و گرنه هواپيما شفت استارت اش از ملخ جدا مي شود ... مخصوصآ كه قرار بود در حين خزش دو موتور بعدي روشن شود . و اگه به هر دليلي يكي از موتور ها وا مي ماند ، فقط معلم خلبان مجاز بود در شرايط اضطراري با سه موتور بلند بشه ( دقيقآ اين اتفاق در زمان جنگ و در سوريه براي ما اتفاق افتاد ) و ما به خاطر شرايط اضطراري زمان جنگ و اهميت رساندن محموله اي كه در هواپيما داشتيم اين ريسك خطرناك رو انجام داديم .. . اگه يكي از موتور ها در آن لحظه دچار مشكل مي شد با وزني كه هواپيما داشت صد در صد سقوط مي كرد .. خلاصه خدا خيلي به ما در جنگ كمك كرد .. اي كاش تمام آن پرواز ها به خاطرم بيايد .. دوستي صميمي با يكي از كلاه سبزها .... به هيچ عنوان نمي شد فهميد كه ماموريت ما با اين عده تكاور شجاع كه روي ثانيه ها حساب كرده و برنامه ريزي مي كنند چي است !! و يا اين كه مرتب از قلعه مرغي به دوشان تپه رفته و تمرين تيك آف مي كرديم .. راستش رو بخواهيد از وقتي تيمسار آروندي خدا بيامرز در روزهاي اخر عمر رژيم پهلوي در دوشان تپه سقوط كرد ، خيلي از اين فرودگاه دلخوشي نداشتم .. ترس من از كوتاهي باند نبود بلكه بي حساب و كتاب بودن عمران شهري بود .. صبح بيدار مي شدي مي ديدي سر راهت يك دكل بزرگ نصب كرده اند !! بدون اين كه به جايي خبر داده باشند . من هميشه از اين وحشت داشتم به انتن هاي اهالي اون منطقه برخورد كنيم .. به هر حال تنها راه فهميدن ماجرا دوستي بيش از حد با يكي از تكاوران بود .. و او بعد از مدتي در اوج رفاقت گفت كه قراره تعدادي زنداني رو از زندان عراق نجات دهيم .. !! واي خداي من .. چي مي شنيدم .. عراق !! نجات زنداني .. !! هر چه گفتيم آن ها كي هستند و چرا بايد چنين ريسكي رو انجام داد ، قسم خورد كه بي اطلاع است !! اعلام آمادگي نهايي و ابلاغ ماموريت .... ديگه اون اواخر فاصله بين تمرينات افتاده بود .. ولي فرمانده آن ها معتقد بود عوامل زير مجموعه او هيچ گاه دست از تمرين هاي لازم بر نمي دارند و در تيپ نوهد ادامه مي دهند .. ولي اذعان داشت كه به امادگي مطلوب با ما رسيده است .. بايد اعتراف كنم اگر چه از بخشي از ماموريت محرمانه بويي برده بودم .. و مي دانستم خيلي خطرناك است .. ولي به جان نوه هايم خيلي دلم مي خواست كروي ما شماره يك باشه .. اخه يكي از ما اصلي بوديم و گروه ديگر رزرو آن ماموريت بود .. هر دو كرو در امادگي به سر مي برديم .. من از نظر روحي خيلي احساس آرامش مي كردم .. دقيقآ يادم نيست كه چه تاريخي بود .. فقط مي دانم يك شب هر دو كروي پروازي رو احضار كردند .. وقتي ار رمپ پرواز مي گذشتم ديدم كه دو هواپيما مجهز به كپسول هاي كمكي هستند .. فهميدم موقع ماموريت ويژه فرا رسيده است .. فقط تعجب ام از اين بود كه بچه هاي خط پرواز هم بو برده بودند كه به چه عمليات خطرناكي داريم اعزام مي شويم .. آن گونه كه بعد ها شنيدم درجه ريسك برگشت ما خيلي كم بوده است . ولي اهميت اين ماموريت بسيار حياتي و با ارزش بود .. لحظه خداحافظي با فرزندان و همكاران ... واقعيت اينه كه من هميشه با غسل و وضو وارد كابين مي شدم .. اگر چه آدم صد در صد مومني نبودم .. ولي از روزي كه جنگ شروع شد ، امكان نداشت بدون غسل سوار هواپيما شوم .. و اين براي من به عادت بدل شده بود . خيلي منو ببخشيد ياد يك خاطره افتادم اجازه مي خواهم اول آن را بيان كنم .. يادمه گاهي وقت ها كه قرار بود به ماموريتي برويم ولي هواپيما مرتب ايراد مي اورد و از سر باند برمي گشتيم .. بچه مي گفتند كي غسل نكرده است !؟ كه ما اين چنين به مشكل خورديم ! عادت ديگري كه داشتم بوسيدن روي بهاره و آرش در خواب بود ... هميشه به عنوان اخرين ديدار با آن ها وداع مي كردم .. چون مي دونستم كه ممكنه مثل خيلي از همكارانم ديگه بر نگردم .. و اين عادت تا روز پايان جنگ يا بهتر بگم تا روزي كه سكته كردم ادامه داشت .. بگذريم خداحافظي با همكاران هم عالمي داشت .. بعضي ها كه عادت داشتند هميشه به من بگويند " تو جهنم مي بينمت .. !! " آن رو با بغض اين جمله رو گفتند ! از آغوش گرفتن آن ها فهميدم يك جور هايي موضوع لو رفته است .. البته آن ها مي دونستند ما به روي خاك عراق قراره پرواز كنيم ... دريافت منور و تغير در برنامه ..... ! هر دو كرو در عمليات گرد امده بوديم .. ولي هنوز هيچ چيز به ما نگفته بودند .. زيرا از قبل تاكيد كرده بودند كه اين ماموريت محرمانه است . و در دقيقه نود مقصد و نوع ماموريت ابلاغ خواهد شد .. ما اسم اين جور پرواز ها رو گذاشته بوديم ماموريت پاكتي !! چون موقع بلند شدن پاكت هاي لاك و مهر شده رو كه اسم هر نفر روي آن نوشته شده است تحويل مي گرفتيم .. ( عين فيلم هاي جميز باند !! ) اما ان شب در آخرين لحظه تغير در برنامه ها به وجود امد .. و سريع از ما خواستند مجهز به منور باشيم .. ذكر اين نكته ضروري است كه .. ( هواپيماي سي - ۱۳۰ داراي اسلحه هاي مخصوصي است كه مثل كلت ۴۵ م م بزرگ است و از داخل سوراخي كه در كابين براي رصد ستاره شناسي تعبيه شده است با آن منور ها رو براي نشان دادن موقعيت روشن مي كنند ) .. آوردن منور ها كمي طول كشيد .. ابتدا تعداد محدودي رو اوردند .. وقتي كه گفتند به هواپيما ما تحويل دهند ، متوجه شدم ما شماره يك هستيم .. خوشحالي توآم با دلهره اي خاص به سراغم اومد .. نمي دونم چرا بي اختيار هوس كردم اي كاش بهاره دخترم اين جا بود تا براي آخرين بار روي او رو ببوسم ... پرواز به سوي ماموريتي نا شناخته ......... افسر فرمانده عمليات كه سرهنگي پخته و جدي بود خيلي سعي مي كرد خونسردي خودش رو در تمام مدت حفظ كنه .. ولي اون شب نمي دونم به چه دليلي چهره اش مضطرب نشون مي داد .. ! ( شايد قبل از ترک منزل با همسرش مشاجره کرده بود !! ) وي در لحظه اخر مرتب با تماس با فرماندهان در باره اهميت منور ها براي ماموريت سخن مي گفت .. تمام بچه هاي عمليات با كنجكاوي حرف هاي او را تحليل مي كردند .. ما هم همين طور و مدام از خودمون مي پرسيديم كه چي قراره به سر ما بيايد .. ؟ اين جور مواقع شوخي هاي من هم حسابي گل مي كرد .. ! خدا رحمت كنه مرتضي فرخي ، خلبان جت استار رو كه هواپيمايش رو زدند با ما بود .. يادمه وقتي دسته جمعي تو اتاق نماز خانه دراز كشيده بوديم تا زمان پروازمون فرا برسه .. بهش گفتم عمو مرتضي كي مي دونه چند ساعت ديگه ما به همين صورت تو سرد خانه كنار هم درازکش نباشيم !!؟ و او هي مي گفت .. دست بردار بهروز جان .. فال بد نزن .. و من مي گفتم اتفاقآ اگه آخر سرنوشت مون رو بدونيم بهتر مي شه از خودمون دفاع كرده و راحت قضايا رو بپذيريم .. بعد از مدتي كه ظاهرآ منور ها رسيده بودند .. به ما خبر دادند تكاور ها سوار هواپيما هستند .. و ما با ميني بوس راهي رمپ پرواز شديم .. دريافت پاكت محل ماموريت ... به محض اين كه از زمين با سلام و صلوات بلند شديم ... هواپيماي بعدي هم با چند دقيقه تآخير پشت سر ما بلند شد ... وقتي چرخ ها رو جمع كرديم .. توسط يك برادري كه از ستاد نيروي هوايي آمده بود و تا آن لحظه هرگز نديده بوديم .. با گشودن در كيف چرمي خويش پاكت هاي لاك و مهر شده هر كدام از ما ها رو به دستمون داد ... نمي دونم به ورقه ماموريت چه عطري زده بودند كه به محض گشايش ، بوي معطري همه فضاي كابين رو فرا گرفت ... من به شوخي تو گوشي گفتم بچه ها شما هم اين بو رو حس مي كنيد .. !؟ وقتي پاسخ مثبت رو شنيدم گفتم اين بوي شهادت است .. خودم هم نمي دونستم چرا اين شوخي ها رو مي كنم .. !! راستي يادم رفت بگم .. قبل از پرواز تمام كارت هاي شناسايي و حتي درجه هايمون رو كنده و به ديسپچ تحويل داده بوديم .. حتي اتيكت روي لباس پرواز هايمون رو !! در روي كاغذ مختصات نقطه اي در خاك عراق مشخص شده بود .. و در آن تآكيد شده بود ما در چه ساعتي تكاوران رو از در نقطه ايكس در آسمان تخليه كرده .. در چه ساعتي در نقطه ديگر فرود آمده .. و در ساعت معيني چه تكاوران برگردند و چه نه ، ما سريع منطقه رو ترك كنيم .. !! البته در آن ورقه اشاره شده بود كه توسط تام كت ها در تمام لحظه پشتيباني مي شويم ... پرواز در نهايت سكوت ... تقريبآ نيم ساعت به نقطه عبور از مرز باقي مانده بود .. با نزديك شدن به مرز عراق . كم كم نطق من و ساير بچه ها كور شده بود .. زير چشمي نگاه به چهره سرهنگ فرمانده تكاوران كردم .. ديدم با آرامش خاصي در حال استراحت است ... واقعآ از صميم قلب تحسين اش كردم .. نفر بعدي برادري بود كه از ستاد كل آمده بود .. او در حال چرخاندن تسبيح و خواندن ذكر به اهستگي بود .. فقط لب هايش با فاصله تکان مي خورد ! با نگاه كردن به او ياد شب اول قبر افتاده و ترجيح دادم يك بار ديگه به چهره سرهنك تكاور نگاه كنم ... واقعآ انرژي مثبت مي داد .. در تاريكي شب تنها صداي موتور هاي هواپيما شنيده مي شد .. آسمان هم آن شب جور ديگري به نظر مي رسيد .. من احساس مي كردم از حالا فرشتگان دارند اطراف ما پرواز مي كنند ... صدا از هيچ كسي بيرون نمي آمد .. حال خودم رو نمي تونم بيان كنم .. يك احساس سبكي و بي وزني داشتم .. سعي داشتم به هيچ چيز فكر نكرده و فقط به ماموريت بيانديشم .. حال روز بقيه همكاران هم بهتر از من نبود .. همه سعي داشتند چيزي بروز ندهند .. شمارش معكوس براي عبور از مرز .... طبق نقشه اي كه در دست داشتيم بايد از پنجاه مايلي مرز ارتفاع كم كرده و با رعايت سكوت راديويي وارد خاك عراق مي شديم .. نقشه خيلي دقيق بود .. محل استقرار رادار ها و پداقند دشمن مشخص بود .. ولي آن گونه كه متوجه شديم .. ما درست از نقاط كور راداري وارد خاك ان ها مي شديم .. و بعد از ۲۳ دقيقه پرواز در ارتفاع پائين .. بايد گردش به راست كرده و بعد از دوازده دقيقه پرواز .. باندي كه براداران اطلاعات عمليات سپاه با روشن كردن فانوس هايي آماده كرده بودند ، ديده مي شد که بايستي در آن فرود مي آمديم . و هواپيماي دوم ( که رزرو ما محسوب مي شد ) بعد از عبور ما از مرز ، ارتفاع گرفته و با نفراتش در مشايعت تام كت در خاك خودمون مي چرخيد .. تا بعد از اطمينان از فرود ما در منطقه دشمن به تهران بر مي گشت . ده دقيقه براي رسيدن به نقطه مرزي زمان باقي مونده بود .. يك تيم هم متشكل از فرماندهان با تجربه نيروي هوايي و تيپ هوابرد در پست فرماندهي مستقر شده و عمليات رو کنترل مي کردند . پيام هاي اضطراري آن ها توسط کدهايي از طريق خلبان تام كت براي ما ارسال مي شد . اما در کمال ناباوري به فاصله پنج دقيقه مونده به محل فرود ، دستور لغو ماموريت صادر شد .. !! در ان لحظه چيزي به ما نگفتند .. ولي ظاهرآ امريكايي ها با اواكس هاشون دست ما رو خوانده و عراقي ها رو به محل يگان پشتيباني بچه هاي سپاه راهنمايي کرده بود .. ! يعني نمي شد فرود بياييم ! چند ماه بعد ......... براي پرهيز از طولاني شدن من ديگه وارد جزئيات لغو پرواز نمي شوم .. فقط اين كه خوشبختانه برادارن قهرمان سپاه به موقع از دست متجاوزان فرار كرده و به اطلاع فرماندهان خود رسانده بودند ... ديگه همه چيز داشت به فراموشي سپرده مي شد .. و تنها هر از گاهي در نهار خوري پايگاه اگه يكي از كروي ان شب رو مي ديدم ... با رمز و اشاره از ان شب هيجان انگيز صحبت مي كرديم .. و ساير همکارانمون رو به ترسو بودن و بلانسبت شما از خراب كردن خودشون به شوخي سخن مي گفتيم !! تا اين كه بار ديگر همان پروسه تكرار شد .. ! يعني دوباره تمرين هاي برادران تكاور آغاز شد .. اما اين بار خيلي چيز ها رو متوجه شدم .. اول اين كه قرار بود تكاوران قهرمان چند زنداني مهم رو كه داراي اطلاعات محرمانه فراواني بودند قبل از انتقال به بغداد نجاتشون دهند .. همچنين متوجه شدم در ميان آن ها يك سرهنگ خلبان شكاري حضور دارد كه موقع اجكت باد او رو به سمت خاك عراق برده از اهميت بسزايي برخوردار است و بايستي قبل از انتقال به بغداد نجات داده شوند .. خلبان مورد اشاره يكي از فرماندهان عالي رتبه پست فرماندهي بود كه داراي اطلاعات خيلي ارزشمند و محرمانه اي بود .. از همه مهم تر او همه كد هاي منطقه پرواز شكاري هاي ما رو كه هر از سه ما عوض مي شد رو مي دونسته ... همون دوست تكاورم گفت مطمئن باش تا چند روز ديگه راهي مي شويم ... پرواز محرمانه اي ديگر .............. طبق پيش بيني دوست تكاورم تنها يكي دور روز بعد همان ماجرا ها تكرار شد .. و ديگه هيچ لزومي نمي بينم يك بار ديگه تعريف كنم .. تقريبآ مثل گذشته بود .. ولي اين بار به لحاظ تاكتيكي تغيراتي در آرايش هواپيما ها داده شده بود كه نمي توانم جزئيات رو شرح دهم .. فقط جهت آگاهي شما عرض مي كنم مخصوصآ كاري كرده بودند كه دشمن يك بخش از اطلاعات جعلي رو از طريق هواپيماهاي آواکس آمريکايي ها متوجه بشه .. !! ولي ما با تظاهر به اين كه از يكي از پايگاه هاي خودمون قصد پرواز رو داريم ، به سمت مواضع پيش بيني شده در ارتفاع پائين پرواز كنيم .. خوشبختانه نقشه پيچيده ما گرفته بود .. و عراقي ها به تصور كشف ماموريت محرمانه ايراني ها در نقطه اي ديگر منتظر پذيرايي از ما بودند ... !! اين بار بچه هاي سپاه بعد از آماده كردن باند و پوشش زميني منطقه ، راه را براي فرود ما امن تر كرده بودند .. تا يادم نرفته بگم كه خود بر و بچه هاي خلبان سپاه هم زير نظر سردار محسن رضايي تيمي از بهترين خلبانان رو براي انجام ماموريت هاي خطرناك حتي انتحاري آموزش داده بود .. آن ها حتي فرودگاهي در خاك عراق ساخته و در آن مكان مرتب فرود مي امدند .. ! حتمآ در پستي مستقل با معلم خلبان آن ها مصاحبه اي رو انجام خواهم داد تا شما به توانمندي هاي فرزندان اين ملت آشنا شويد .. پشتيباني هواپيماي خفاش و تام كت ها .... در ماموريت قبلي يادم نمي آيد كه هواپيماهاي خفاش ما رو پشتيباني كرده باشند .. و گرنه حتمآ از حضورشون مطلع مي شدم .. شايد طرح به اين صورت بود تا خيلي ساده به مورد اجرا در بيايد .. اما در ماموريت بعدي علاوه بر هواپيماهاي اف - ۱۴ ، تيم مستقر در هواپيماي خفاش تمام حركت هاي هواپيماهاي عراقي رو زير نظر داشتند ... بعد ها ابرام فولادوند از اضطراب شب ماموريت سخن ها گفت ... حتي شنيدم علاوه بر برادران قهرمان سپاه ، نيروي زميني ارتش هم در ان ماموريت سنگ تمام گذاشته و به صورت حلقوي كل منطقه رو به صورت خاموش زير پوشش دفاعي خود در اورده بودند .. همان اضطراب ها .. همان سبكي ها .. شايد باورتون نشه آدم خيلي خودش رو به خدا در اون حالت نزديك تر حس مي كنه .. يك احساس گنگ شهيد شدن رو از وقتي خاك عزيز كشورمون رو پشت سر گذاشتيم ، احساس مي كردم .. آدم در چنين مواقعي مي فهمه در مقابل قدرت خداوند خيلي كوچك و ناچيز است .. تمام تجهيزات ، مهارت ها ، تمرين ها به يك سو ... اتكاء به خداوند يك سوي ديگه ... راستي تا يادم نرفته بهتره يادي هم از خلبان شهيد " هاشم آل آقا " کرده و اضافه کنم که صداي او در ماموريت هاي حساس براي همه ما نعمتي بود .. روحش شاد .
نمونه اي از تيک آف با جي . تو فرود در خاك دشمن .......... وقتي بعد از تخليه سلحشوران قهرمان چرخ هاي هواپيماي سي - ۱۳۰ با اقتدار خاك كشور عراق رو لمس كرد ، خيلي احساس غرور كردم ... طبق برنامه چهار نفر از تكاوران هميشه قهرمان در هواپيما باقي موندند تا حفاظت از جان ما رو به عهده گيرند .. آن ها به محض فرود در چهار طرف هواپيما در تاريكي شب سنگر گرفتند ... گرد و غبار ناشي از چرخش ملخ ها نور ماه رو در خود پنهان كرده بود .. ما بلافاصله بعد از فرود موتور ها رو خاموش كرديم .. ۳۵ دقيقه فرصت داشتيم .. بايد رآس ساعت مقرر بدون اين كه منتظر كسي باشيم از زمين بلند مي شديم . باور کنيد هيچ گاه لحظه وداع افسر فرمانده تكاوران قبل از پرش از هواپيما در خاک دشمن رو فراموش نمي كنم .. مثل شبح در حالي گه چهره هاشون رو با رنگ مشکي استتار کرده بودند ، از هواپيما سريع بيرون پريده در تاريكي شب يکي يکي محو مي شدند .. .. اين بار بر عكس ماموريت قبلي ، عكس فرزندانم رو هم با خود آورده بودم . در نور ماه با نگريستن به چهره آن ها قوت قلب مي گرفتم .. هر يك از بچه ها خود رو به نوعي سرگرم كرده بودند .. يادمه خواننده محترمي در بخش نظرات " پست خفاش " چنين نوشته بود .. ( تجهيزات آمريكايي است و شما داريد پز آن ها رو مي دهيد .. ! بدبخت ها اين كه افتخار نيست .. !! ) بله درسته امكانات و تجهيزات ما آمريكايي بود ولي شهامت ايراني در اين ميان چه مي شود ... !!؟ بگذريم ورود مظفرانه تكاوران ......... فراموش كردم كه بگم بچه هاي تكاور فقط ۵ دقيقه براي غافلگيري عراقي ها مهلت داشتند .. چون حدود نيم ساعت تا محل فرود هواپيماي ما فاصله داشتند .. و بايستي سريع خود رو به ما مي رساندند .. البته اين اطلاعات رو بعد از عمليات به ما گفتند .. آن ها طبق برنامه بايستي بعد از پريدن به بيرون ، در منطقه خود و تجهيزاتشون رو استتار كرده و بعد از فرود اخرين نفر با احتياط به محل بازداشت خلبان شكاري يورش برده و بعد از خلع سلاح عراقي ها سرهنگ خلبان رو با خود بياورند ... ما بايد سي و دو دقيقه بعد از فرود موتور ها رو روشن مي كرديم .. ديگه به نور فانوس احتياجي نبود .. سه دقيقه زمان براي روشن شدن موتور ها و كنده شدن از زمين فرصت داشتيم .. بيابان كاملآ در سكوت و تاريكي فرو رفته بود ... برادري كه از ستاد همراه ما بود راس ساعت مقرر دستور روشن كردن موتور ها رو داد .. ولي هيچ خبر و نشانه اي از تكاوران قهرمان نبود ... طبق برنامه با روشن شدن هر دو موتور ، دو نفر از نگهباناني كه سمت آن موتور ها قرار داشتند سوار هواپيما مي شدند ... حادثه اي عجيب و باور نكردني .... طبق برنامه قرار بود سر ساعت تعين شده ، با روشن کردن دو موتور ، خزش حودمون رو آغاز مي کرديم .. و با گشودن رمپ عقب هواپيما هر يك از مسافراني كه احيانآ جاي مانده باشند ، بتواند سوار شوند .. ! خوشبختانه قبل از استارت ، سر و کله تعدادي از دلاور مردان پيدا شد . آن ها خيلي چابک خود رو به داخل هواپيما رسوندند . اما هنوز همه نيامده بودند که دستور روشن کردن موتور ها صادر شد .. خطاب به اون برادر گفتيم حاج اقا نمي شه چند دقيقه ديگه صبر كنيم تا بقيه بچه ها هم برسند . !؟ او طوري چپ چپ به ما نگاه كرد كه ما پاسخ خود رو گرفتيم .. البته بعدها دليل توصيه ايمني اش رو توضيح داد ... با ناراحتي و غصه وصف ناپذيري دو تا از موتور ها را روشن كرده و با احتياط منتظر دور گرفتن آن ها بوديم تا خزش رو آغاز كنيم .. همه دعا مي كرديم بقيه خودشون رو به موقع برسونند .. ناگهان درون گوشي لود مستر فرياد زد جناب سروان اومدند .. ولي آن ها زن و بچه همراهشون است !! خوشبختانه اون ها هم که شامل چهار فرزند خردسال ، سه خانم .. هشت نفر غير نظامي بودند همراه با سرهنگ خلبان در حالي كه دو موتور سمت ديگر رو روشن مي كرديم .. خيلي سريع به شکل باور نكردني با کمک خدمه سوار هواپيما شدند .. ! فرمانده تكاوران به اتفاق خلبان آزاد شده به كابين آمدند ... تيك آف سريع با چراغ هاي خاموش .... موقع تيک آف فرصت نشد تا چهره دوستان آزاد شده به ويژه خلبان عزيزمون رو ببينيم ... چون طبق برنامه همه چراغ ها رو خاموش کرده بوديم .. ! بعد از دور گرفتن هر چهار موتور به كمك هشت كپسول موشكي كه به طرفين هواپيما وصل شده بود .. بعد از چند متري خزش ، مثل هلي كوپتر از زمين جدا شديم .. و با اخرين سرعت به سمت كشور عزيزمون راه افتاديم .. هنوز همه دلهره داشتند كه گرفتار آتش قوي پدافند دشمن نشويم .. به محض رسيدن روي خاك ايران ، و اعلام ان از بلندگو هاي هواپيما غريو شادي و صلوات تكاوران بلند شد .. سرهنگ خلبان با بچه هاي كابين روبوسي كرده و در حالي كه همه چشمانمون خيس بود به هم ديگر تبريك مي گفتيم .. سرهنگ خلبان آزاد شده گفت .. عراقي هاي نامرد زن و بچه هاي بي دفاع شهر هاي مرزي ما رو هم به اسارت گرفته بودند ... و جالب اين كه مي گفت مي دونستم ارتش ايران به هر ترفندي شده من را آزاد مي كنه ... آخه او قبل از دستگيري از وجود تيم ورزيده تكاوران در ستاد كل نيروي هوايي آگاه بود .. منتها مي گفت نمي دونستم كه كي اين قهرمانان سر مي رسند .. براي همين به ساير زندانيان گفته بودم آماده باشيد ... ارتباط با ساير هواپيماهاي پشتيباني ... وقتي به اندازه كافي از مرز عراق دور شديم .. روي فركانس يو اچ اف رفته و رسمآ از برو بچه هاي شكاري تام كت كه مانند عقاب تيز پرواز كل ماجرا رو زير نظر داشتد هم چنين تيم عملياتي داخل خفاش رسمآ تشكر كرديم .. مخصوصآ از ابرام عزيز كه بد جوري با خفاشش نگران ما بود ... بعد ها رژيم عراق عنوان كرد كه ايراني ها با هلي كوپتر به خاك عراق تجاوز كرده و قصد نجات زندانيان رو داشتند كه رزمندگان دلاور عراقي همه ان ها رو به جهنم فرستاد !! بيچاره صدام يا واقعآ خبر نداشت قضيه از چه قراره يا اطرافيانش به جاي سي - ۱۳۰ ، به او گفته بودند هلي كوپتر آمده بود !! به محض رسيدن به مهر آباد ، انتظار داشتيم استقبال رسمي صورت پذيرد .. اما بر عكس تصورم دو باره ماشين مرا تعقيب كنيد قارقارك ما رو به انتهاي باند كشانده و همان جا موتور هارو خاموش كرديم .. صحنه خيلي جالبي شده بود .. مخصوصآ شفق طلوع خورشيد و نور نقره اي آن رنگ اشگ هاي بچه ها و نجات يافتكان رو نقره اي جلوه مي داد .. يك ماشين استيشن با پرده هاي آبي رنگ ، سرهنگ خلبان رو با خود برد .. بقيه نجات يافتگان با ميني بوس و تكاوران هميشه قهرمان هم با اتوبوس ويژه خودشون به تدريج محوطه ور ترك كردند .. هيچي مثل بوسه بر چهره فرزندانم من رو خوشحال نمي كرد ... سخن آخر ......... دوستان جوان و نازنين .. خوانندگان محترم .. واقعآ شرمنده هستم كه نمي توانم جزئيات اين گونه ماموريت ها رو بيان كنم .. ولي مطمئن باشيد به محضي اين كه اجازه اين كار رو دريافت نمايم .. با جزئيات و حتي درج نقشه محل فرود و ساير ترفند هاي نظامي كه به كار برده شده بود رو خواهم نوشت . فقط خواستم عرض كنم همه رزمندگان با همدلي و اتحادي كه داشتند واقعآ هر روز در صحنه هاي نبرد افتخارات فراواني كسب كردند .. خيلي از رزمندگان گمنام در حالي كه به عشق آزادي كشور فكر مي كردند به شهادت رسيدند ... و هيچ جا نامي از ان ها برده نشده است .. ولي در پايان اعتراف مي كنم دفاع از خاك كشور خيلي لذت بخشه .. مخصوصآ كه بدوني هيچ راه برگشتي نيست .. و تنها ياد و عشق خداوند است كه به ادم آرامش مي دهد ... منبع: ياد داشت هاي يك خبر نگار www.oldpilot.ir برچسبها: شهدا [ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:40 ] [ ط.م ]
[ ]
بسم الله الرحمن الرحيم سلام خدمت دوستان عزيزم.... از آنجايي كه شركت در انتخابات رو يك فريضه شرعي ميدونيم و اعتقاد داريم كه اگه كوتاهي كنيم بايد اون دنيا جواب پس بديم و اصلا هم دوست نداريم حتي يك دقيقه براي اينجور چيزا اونور معطل بشيم، بايد در انتخاب هامون دقت كنيم.... حقير مقداري تحقيق كردم و با توجه به جايگاه مسئول حوزه بسيج دانشجويي علوم تحقيقات حاج آقا پركره تونستيم با چند تن از نمايندگان ارتباط بگيريم و بهتر بشناسيمشون و البته پدر يكي از دوستان كه در مجلس هست.... ما حصل تحقيقات شد ليست زير البته خيلي مختصر با دليل انتخاب: 1- محمد رضا باهنر ( درسته كه حرف و حديث راجع بهش زياده ولي تحقيقات حقير و پرسش هاي حقير از برخي مجلسيان نشون داده كه ايشون فردي ولايت مدار و البته سخت گير به دولت هستند و واقعا سياست مدار قهار و زبده....) 2- دکتر زهره الهیان( طي سه جلسه اي كه يكيش تقريبا خصوصي بود و دو تاي ديگش تقريبا عمومي بود شناختي پيدا كردم و متوجه شدم ايشون نسبت به بقيه كانديداها متواضع تر هستند و البته به تخصصشون كه پزشكي هست و ولايت مداري شديدشون هم احتياج وافر هست) 3- حجتالاسلام والمسلمین محمود نبویان( بسيار بسيار انسان پر از نظر فلسفي و منطقي هستند و البته متواضع و بسيار ولايتمدار و متواضع و مردمي... و البته اين شناخت هم طي جلسه اي با ايشون ايجاد شد) 4- محمداسماعیل کوثری( ولايتمدار و مقتدر....... از گفتن دليل آشنايي معذورم) 5- دکتر علیرضا زاکانی( انساني دلسوز و پيگير نسبت به مطالبات اسلام و حضرت آقا و همچنين خويشتن دار و بصير و مصمم... و با ايشون هم به لطف حاج آقاي پركره تونستيم جلسه اي خصوصي بذاريم و با ابعاد شخصيتي ايشون آشنا شيم) 6- مهندس مهرداد بذرپاش( حقيقتا علاقه شخصي بنده به ايشون باعث شد تا ايشون رو تو ليست بذارم. الته ايشون در دانشگاه شريف تحصيل كرده اند و رييس سازمان جوانان بودند و مي تونن براي جوون ها بسيار مفيد باشند) 7- دکتر اسدالله بادامچیان 8-دکتر الهام امین زاده( البته طي جلسه اي كه با ايشون بود آشنا شدم ولي راستشو بخواهيد مرددم) 9- روح الله حسينيان( بسيار فردي دلسوز هستند و سياست مدار) 10- علي اصغر زارعي( شناخت در جلسه اي مناظره اي در سازمان بسيج) 11- مهدي كوچك زاده( به دليل شجاعت هايي كه براي مطالبات اسلام انجام داد در دوره قبل و بدون ترس از احدي حرف حق را بر زبان جاري مي كرد) 12- حميد رسايي 13- زهره سادات لاجوردي 14- محمد استاد آقا 15- حسين طلا 16- زهره طبيب زاده 17- سيد مهدي هاشمي( راجع به ايشون هم مرددم) 18- بيژن نوباوه 19- حجت الاسلام قاسم روانبخش(پيشنهاد حاج منصور و يكي از دوستان كه نظر خصوصي زده بود و البته بنده باز شخصا انشاءالله تحقيق خواهم كرد ) 20- حسین نجابت(پيشنهاد حاج منصور و يكي از دوستان كه نظر خصوصي زده بود و البته بنده باز شخصا انشاءالله تحقيق خواهم كرد ) 21-پرویز سروری(پيشنهاد حاج منصور و يكي از دوستان كه نظر خصوصي زده بود و البته بنده باز شخصا انشاءالله تحقيق خواهم كرد ) 22- حسن حمید زاده(پيشنهاد حاج منصور و يكي از دوستان كه نظر خصوصي زده بود و البته بنده باز شخصا انشاءالله تحقيق خواهم كرد ) 23- محمد سلیمانی(پيشنهاد حاج منصور و يكي از دوستان كه نظر خصوصي زده بود و البته بنده باز شخصا انشاءالله تحقيق خواهم كرد ) و البته تا به حال نتونستم بيش تر از اين اصلح پيدا كنم( البته اين ضعف بنده بود و گرنه در صلاحيت دوستان شكي نيست) و يه توضيح: باز هم طي جلسه عمومي و تبليغاتي اي كه با آقايان مصباحي مقدم،رودكي و رحماندوست بود اين سه بزرگوار كمي ذهن بنده رو مشغول كردند و شخصا بعيد ميدونم به اين سه عزيز راي بدم. البته اگه تا جمعه برام اثبات شه كه افراد صالحي هستند حرفم رو پس ميگيرم 23 نفري رو كه اين جا ذكر كردم فقط نتايج تحقيق حقير بود و جهت اطلاع شما بزرگواران در وب قرار گرفت. باز هم تكرار ميكنم كه صرفا اين پست جنبه دلسوزي نسبت به انقلاب داشت و لا غير... يا حق برچسبها: سياسي [ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:20 ] [ ط.م ]
[ ]
انتخابات باشکوه ۱۲ اسفند
به پایان رسید بی آنکه سرنوشت کرسی های تهران و چند شهر دیگر تعیین شود . ۲۵ صندلی سبز رنگ عمارت بهارستان در انتظار نمایندگانی است که قرار است
در دور دوم انتخابات مجلس شورای اسلامی که در نیمه اردیبهشت ماه سال جاری برگزار
می شود نامشان از درون صندوق های رای بیرون بیاید. صندوقهایی که می توانند متضمن
سعادت و رفاه جامعه و رشد و تعالی مادی و معنوی افراد جامعه باشند.
محمدرضا امیرحسنی برچسبها: سیاسی [ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 15:3 ] [ ط.م ]
[ ]
[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:13 ] [ ط.م ]
[ ]
دوستی به نقل از بزرگی نقل می کرد: خداوند هر کس را با شعارها و ادعاهایش، آزمایش می کند. اگر فرد از آن امتحان سربلند بیرون آمد که هیچ، اما اگر شکست خورد ... سید محمد خاتمی با شعار "آزادی" حاکمیت را در دست گرفت؛ اما سال 83 وقتی در دانشگاه تهران چند نفر از هواداران دیروزش در دفتر تحکیم به وی اعتراض کردند، گفت: "کاری نکنید که بگویم از سالن بیرونتان کنند، آدم باشید." میرحسین موسوی با شعار "دروغ ممنوع" و "قانون گرایی" وارد عرصه انتخابات شد، اما بعد از انتخابات بزرگترین دروغ ها را گفت، در مراسم ختم آدم زنده شرکت کرد و قانونی در کشور باقی نماند که توسط وی زیر سوال نرود. هاشمی رفسنجانی یک عمر شعار یاری امام و انقلاب را سر داد، اما رفتارها و مواضعش نشان داد چگونه عمل می کند. امام برای نوه خود (سید حسین) نیز مصونیت قائل نبود اما مهدی هم چنان رفته به انگلیس تا دکترایش را بگیرد ...! مهدی کروبی که همه افتخار خود را در متعادل بودنش و مرزبندی با عناصر تندرو و ساختار شکن اصلاحات می دانست و حتی در دوران ریاست بر مجلس ششم تا حدی این کار را انجام داده بود، به فاصله چند سال آنقدر به دام افراط و تفریط افتاد تا مسعود رجوی ملعون از او تقدیر کرد. و این روزها ... احمدی نژاد که با شعار "مبارزه با فساد" سر کار آمد، گلچینی از متهمان رنگارنگ را به گرد خود جمع کرده؛ و مشخص نیست از کجای عدالتخواهی و مبارزه با فساد، بکارگیری افرادی مثل مرتضوی در دولت استخراج می شود؟ مرتضوی متهم باشد یا نباشد مهم نیست، در دادگاه محکوم شود یا نشود مهم نیست، مهم آن است که هیچ گاه از جنس و هم گفتمان با سوم تیر نبوده و نیست. هنوز به یاد داریم سالهای اولیه دولت نهم را، آن روزهایی که دکتر بیرحمانه و به حق بر مفسدین می تاخت و آنهایی که سنگ اندازی می کردند ... از آن طرف مدعیان ولایتمداری در مجلس که از قضای روزگار همیشه به همه منابع آگاه و نظرات مخفی رهبر انقلاب نیز آگاه هستند، غوغا کرده اند! مشخص نیست مخاطب این جملات صریح ایشان چه کسی است؟ آقای نادران و تیم استیضاح کننده وزیر کار مانند توکلی، زاکانی، سروری، الهیان و ... چرا فکر میکنند مخاطب رهبر انقلاب نیستند؟ آیا غیر از این است که قبل از برگزاری دادگاه، بارها اسم مرتضوی را با اتهامات مختلف بیان کردند؟ (ارادتی به مرتضوی ندارم و از او دفاع نمیکنم، نوع برخوردها مورد اشاره است) و در آخرین مورد قالیباف را نباید از قلم انداخت! خلبانی که عمری است که ادعای کارآمدی دارد؛ دوست دارد بهترین شهردار جهان باشد، دوست دارد رییس جمهور بعدی باشد، کلا خیلی چیزها را دوست دارد اما یک نصف روز باران بهاری برایش کافی است ...! خدا دست همه مان را بگیرد ... * * * نمی شود این چند دقیقه تذکر کوچک زاده در مجلس را گوش داد و از این صراحت و شجاعتش به وجد نیامد و بر او و شیر حلالی که خورده درود و رحمت نفرستاد ... نوشته: امير حسين ثابتي برچسبها: سياسي [ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 13:47 ] [ ط.م ]
[ ]
* نگو نمیخوانم...
پائیز سال شصت و یک بود. بار دیگر به همراه ابراهیم عازم مناطق عملیاتی
شدیم. این بار نقل همه مجالس توسل ابراهیم به حضرت زهرا(س) بود. هر جا
میرفتیم حرف از ابراهیم بود. خیلی از بچهها داستانها و حماسه آفرینیهای
او را در عملیاتها تعریف میکردند. همه آنها با توسل به حضرت صدیقه
طاهره (س) انجام شده بود.
به منطقه سومار رفتیم. به هر سنگری سر میزدیم، از ابراهیم میخواستند که
برای آنها مداحی کند و از حضرت زهرا(س) بخواند. شب بود. ابراهیم در جمع
بچههای یکی از گردانها شروع به مداحی کرد. صدای ابراهیم به خاطر خستگی و
طولانی شدن مجالس گرفته بود. بعد از تمام شدن مراسم، یکی دو نفر از رفقا با
ابراهیم شوخی کردند و صدایش را تقلید کردند. آنها چیزهایی گفتند که او
خیلی ناراحت شد.
ابراهیم عصبانی شد و گفت: من مهم نیستم، اینها مجلس حضرت را شوخی
گرفتند. برای همین دیگر مداحی نمیکنم! هر چه میگفتم: حرف بچهها رو به دل
نگیر، آقا ابراهیم تو کار خودت رو بکن، اما فایدهای نداشت. آخر شب
برگشتیم مقر، دوباره قسم خورد که "دیگر مداحی نمیکنم"!
ساعت یک نیمه شب بود. خسته و کوفته خوابیدم. قبل از اذان صبح احساس کردم
کسی دستم را تکان میدهد. چشمانم را به سختی باز کردم. ابراهیم بالای سرم
بود. من را صدا زد و گفت: پاشو، الآن موقع اذانه.
بلند شدم. با خودم گفتم: این بابا انگار نمیدونه خستگی یعنی چی!؟ البته
میدانستم که او هر ساعتی بخوابد، قبل از اذان بیدار میشود و مشغول نماز.
ابراهیم بچههای دیگر را هم صدا زد. بعد هم اذان گفت و نماز جماعت صبح را
برپا کرد. بعد از نماز و تسبیحات، ابراهیم شروع به خواندن دعا کرد. بعد هم
مداحی حضرت زهرا(س)!!
اشعار زیبای ابراهیم اشک چشمان همه بچهها را جاری کرد. من هم که دیشب
قسم خوردن ابراهیم را دیده بودم از همه بیشتر تعجب کردم، ولی چیزی نگفتم.
بعد از خوردن صبحانه به همراه بچهها به سمت سومار برگشتیم. بین راه دائم
در فکر کارهای عجیب او بودم.
ابراهیم نگاه معنی داری به من کرد و گفت: میخواهی بپرسی با اینکه قسم
خوردم، چرا روضه خواندم؟! گفتم: خوب آره، شما دیشب قسم خوردی که... پرید تو
حرفم و گفت: چیزی که میگویم تا زندهام جایی نقل نکن.
بعد کمی مکث کرد و ادامه داد: دیشب خواب به چشمم نمیآمد. اما نیمههای
شب کمی خوابم برد. یکدفعه دیدم وجود مقدس حضرت صدیقه طاهره (س) تشریف
آوردند و گفتند:
نگو نمیخوانم، ما تو را دوست داریم؛ هر کس گفت بخوان، تو هم بخوان
دیگر گریه امان صحبت کردن به او نمیداد. ابراهیم بعد از آن به مداحی کردن ادامه داد. برچسبها: شهدا [ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 0:7 ] [ ط.م ]
[ ]
بسم الله الرحمن الرحيم ديروز محسن را گرفتند از مادر، امروز مصطفي را از بشر......
صداي سوتي ضعيف در گوشم، توانايي تشخيص را در ذهنم مي كوبد... نميدانم صداي وا محسنا ميشنوم يا صداي وا مصطفا را.... از پس اشك مي بينم تكان خوردن شانه هاي مردي را در كنار چادر خاكي مادر، و شايد كمي آن طرف تر ، مادري را با چادر خاكي در كنار پيرهن خونين پسر... ميبينم مردي را آستين در دهان، بغض در گلو و هزاران شبنم در چشم كنار بستر كوثري كه لاله هاي پيكرش تنيده است با مسمار و در... و شايد كمي آن طرف تر ، مادري را با صلابت، همراه با قامتي خميده زير چارقدش، در كنار تكه هاي مستحيل با آهن پاره تنش.... و من حيران و سرگردان، كه چرا خبري نيست از شيون و آه... و سوالي پر رنگ در ذهن كه متوجه داغ شده اند؟.... پرده كنار ميرود و ميبينم ملائك را به صف كه هم پاي مادر، شانه به شانه حيدر، آيه «فستقم كما امرت و من تاب معك» زمزمه ميكنند... داغ را ديده اند.... چشيده اند و به راستي كه با همسر و پسر سوخته اند.... ولي گوئيا حديد وجودشان آب ديده تر از آن است كه ذوب شوند.... و اما كمي بعد... حسنين (ع) را نظاره مي كني كه روي ساق هاي لگد مال شده مادر آرام گرفته اند... و مادر بي رمق... پنجه هاي نيلگونش را خرج شانه كردن گيسوان آنها مي كند و هر بار كه بر زلف هاي پريشان شانه ميكشد جاني تازه ميگيرد.... پر هاي كبود پرستويي مهاجر آرامشي موقتي ميدهد به اطفال ولي انگار ميفهمند زينبين(س) كه لحظاتي ديگر، با كوچ پرستو، اين آرام و قرار هم مي كوچد.... مادر را ميبيني كه با نگاهش دارد وا گويه مي كند كه زينبم! دختركم! از امروز لقب ام المصائب را بايد بر دوش كشي.... با نگاهش مي فهماند كه اگر بناي مويه كردن و موي پريشان كردن داري، حال كه محارم دوره ات كرده اند فقط ميتواني.... حال كه نه خبري از كعب ني و نه خبري از خيزران و تازيانه است.... بغض گلوي دختر را مي فشارد، ولي نام زينب و لقب ام المصائبش برايش مسئوليت مي آورد و به مانند مادر، مادري مي كند براي پدر و برادر.... *********** ... كمي آن طرف تر، مي توان ديد كه طفلي قد بر افراشته و «ماه» را در آغوش كشيده... و كمي حيران، كه چرا؟ چرا «ماه» سر از خانه ما در آورده.... و باز حيران! حيران كه چرا بابا مصطفاي ميهمان نواز، باباي عاشق «ماه»، در خانه نيست تا او هم با آغوش گرمش به استقبال «ماه» برود... آخر او هنوز نميداند كه پدرش اين روزها ، هر لحظه ميهمان بر سر سفره «ماه» مي شود... مقابل چشمان سرخ مادرش قد علم ميكند، مردانه چهره در هم ميكشد، و مي پرسد با نگاهش كه كجاست باباي ما؟ و در جواب لبخندي رضايت بخش همراه با صدايي لرزان، در يافت ميكند كه پسركم... زين پس، باباي ماست خامنه اي... عليرضاي كوچك كه اين حرف ها سرش نمي شود از مادر رو بر ميگرداند و با شوق قدم سوي مولا بر ميدارد، بار ديگر صورت «ماه» را مي بوسد و دلجويي ميكند به خاطر غيبت پدر... روي زانوان محور ايران جاي ميگيرد و بانوازش آقا آرام ميشود... اظطرابي در چهره دارد... گوييا از سخنان حضرت آقا متوجه شده كه آرامشش ابدي نيست و به مثابه حسنين(ع) و زينبين(س) بايد خودش را با اين اندك آرامش وفق دهد... جسمش چهار يا پنج بهار بيش تر درك نكرده، ولي عقلش انگار كه چند برابر ما بهار ديده... صورت به صورت مولا ميگذارد و مي گويد: « آقا جان! خون حسين (ع) در رگهاي ماست... پس، غمين نباش از فقدان پدر، كه ايران روشن است به عشق احمدي روشن ها.... والسلام/ تقديم به حضرت مهدي (عج) و خانم فاطمه زهرا(س) و تقديم به حضرت آمام خامنه اي( دامت بركاته) و تقديم به عليرضاي كوچك....در ضمن ایت متن در نشریه فردوس هم(دانشگاه علوم تحقیقات) به قلم بنده به چاپ رسیده يا حق/. برچسبها: شهدا [ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 12:37 ] [ ط.م ]
[ ]
سنت چیست؟
پیش از هر سخن دیگر باید معنای « سنت » را از « عُرف و عادت » جدا کرد. هر آنچه که صورت عُرف و عادت می یابد، نسبت خویش را با حقیقت خود از دست می دهد و مثل میوه ای که از شاخه جدا شود، در معرض فساد واقع می شود. عادت عمل را از درون می خورد و می پوساند. ترادیسیون در ظاهر جز مجموعه ای از آداب و رسوم و عُرف و عادت نیست. یعنی آن کس که از بیرون با سنت مواجهه می یابد و آن راهمچون مورد و متعلّق شناسایی خویش می بیند، نمی تواند ربط این آداب ظاهری را با حقیقت ثابت و فرا تاریخی آن در یابد، حال آنکه سنت در واقع همین ثابتی است که هسته اولیه آداب و عادات واقع می شود. اگر می گویم « حقیقت فرا تاریخی »، برای آن است که مبادا با افتادن در دام واقعیتی که وجودش عین صیرورت و تغییر است از درک حقایق سرمدی بازمانیم.
این دعوایی که این روزها بر سر دین « ایستا » و « پویا » راه افتاده به نظر می آید که ریشه در تلقی برگسُن از دین و سنت داشته باشد. او دو گونه دین می شناسد که یکی دارای طبیعتی اجتماعی است و دیگری دارای طبیعتی روانی. او از آنجا که رابطه مناسک را با حقیقت اولیه سنت که یک « عطیه ازلی » است نمی شناسد، نوع اول را دین ایستا، بسته و متحجر می داند و نوع دوم را که در واقع جز یک تلقی فردی از امری موهوم بیش نیست، دینامیک، باز و نمونه متعالی دین می شمارد. با این نگاه اُبژکتیو و بدون تعرض به حقیقتِ سنت نمی توان معنای آن را دریافت. این تلقی برگسُن از دین و سنت در این روزگار عمومیت دارد. سنت در ظاهر جز مجموعه ای از عادات هیچ نیست، اما در واقع آداب و رسوم صورت محقق و تاریخی سرمدی هستند که فراتر از تاریخ برنشسته است. اُمم مختلف در هجرت به سوی خانه عتیق مواقیت مختلفی دارند. سنت را با این میقات می توان قیاس کرد. مقصد یکی است، اما میقات ها متعدد.
سنت ذوبطون است: در بطن اول، سنت یک حقیقت ثابت و سرمدی یا یک عطیه ازلی است. در مرتبه بعد، این حقیقت در یک صورت تاریخی، فیاض، متحول و متعالی تنزل پیدا می کند. آن ریشه در این اصل ظهور می یابد و این اصل شاخ و برگ می دواند و ثمر می دهد. بنابراین، در همین جا می توان معنای دین را نیز از سنت تمییز داد. سنت است که قابلیت پذیرش دین را فراهم می آورد. پس فی المثل این واقعیت را که قوم ایرانی خود را در تشیع باز می یابد نمی توان به صدقه حواله کرد، و یا این واقعیت را که ژاپن امکان شرکت در تاریخ غرب را پیدا می کند. هم علت آن واقعیت نخست و هم علت این واقعیت دیگر را باید در سنت اقوام ایرانی و ژاپنی جست و جو کرد.
تفکر چیست و نسبت سنت و تفکر چیست؟
« من فکر می کنم، پس هستم » علی رغم آنکه اولین سنگ بنای موضوعیتِ نفسانی را در تفکر جدید می گذارد، اما می تواند متضمن حقیقتی نیز باشد و آن این است که تفکر در واقع همان نحوه حضور آدمی است. در این مبنای دکارتی، « من »، آنچنان که در سوبژکتیویته تحقق می یابد، عین هستی انگاشته شده است و بنابراین، از این پس این « جهان » است که باید خود را نسبت به « من » به مثابه یک واقعیت سوبژکتیو معنا کند. می توان پیش بینی کرد که از این پس جهان در این جهت که تفسیری کاملاً فردی و روانی پیدا کند پیش خواهد رفت و تفکردر صورتِ روانی آن که عین سوبژکتیویته است تنزل خواهد یافت.
به هر تقدیر، این می تواند متضمن حقیقتی نیز باشد و عالم جدید نیز در واقع فرع بر همین حقیقت که در این سخن نهفته است تحقق یافته. تفکر در واقع همان نحوه حضور آدمی است، و حضور عین « تذکر » است. اگر تفکر را رفتن به فطرت ثانی و یا رفتن از کثرت به سوی وحدت و... تعبیر کرده اند مُراد همین است. انسان با این تذکر، به حقیقت وجود خویش تقرب می یابد و با غفلت یا عدم حضور، از خود دور می شود.
در روزگار جدید، تفکر از یک سو در صورت روانی فکر که عین سوبژکتیویته است تنزل یافته است و از سوی دیگر، با تنزل معنای عقل در مفهومی نزدیک به فهم بشری، تأمل و تفکر عین راسیونالیته و تعقل فلسفی انگاشته شده است. تفکر به این معنا مؤسّس بر سنت است، چنان که تفکر جدید در انکار سنت قرون وسطایی پیدا آمده است.
حتی معرفت، انچنان که افلاطون مُراد کرده است، نمی تواند راه به تفکر حقیقی ببرد. در نظر افلاطون، معرفت حقیقی منشأ گرفته از تذکر مُثُل ( ایده ها ) و اعیانی است که روح قبل از آنکه به قالب تن در آید شاهد آنها بوده است. لفظ « حقیقت » در زبان یونانی به معنای « کشف المحجوب» است، یعنی حقیقت، در هر مرتبه ای از مراتب، کشف حجابی است که در آن مرتبه وجود دارد. تفکر را اگر به معنای رفتن به سوی حقیقت بگیریم، شاید میان خود و آنچه افلاطون در باب معرفت حقیقی می گوید احساس تقرب کنیم. اما باز کیفیت این رفتن همچنان ناشناخته و محجوب باقی می ماند. اما قدیس آگوستینوس به درستی می گوید که نه آنچنان است که انسان در همان کینونت خویش عالِم به حقایق اشیا شود، بلکه منشأ معرفت انسان « اشراق الهی » است.
اگر معرفت که نتیجه تفکر است تقرب به حقیقت باشد، چگونه است که یک بار انسان از این قابلیت برخودار می شود و بار دیگر نه؟ اگر این رفتن، به کوشش خود ممکن است، چرا همگان را حاصل نمی آید؟ مگر ما نیز معتقدیم که تفکر حقیقی همان تفکر حضوری است، که ذکر است، و ذکر نیز نه آنچنان است که به کوشش خود حاصل آید. حضور عین تذکر و تقرب است و غفلت عین بُعد. پس اوست که ما را به یاد می آورد آنگاه که ما متذکر باشیم.
اگر سنت را آنچنان که گنون مُراد کرده است متضمن امری فوق بشری بدانیم، با راسیونالیته – که با انکار امر فوق بشری حاصل می آید – جمع نمی شود و آنگاه می توانیم علت بحران هویت را در غرب دریابیم. غرب از تأسیس سنتی جدید بر مبنای مدرنیته عاجز مانده است و به همین دلیل است که تعبیر « سنت مدرنیته » خود را متناقض نشان می دهد؛ و همین طور است.
شاید بتوان گفت که هویت غرب در بی سنتی است، اما این تعبیر شبیه به آن است که بگوییم « نام من در بی نامی است. » این تعبیر مستلزم تناقض است.بیهوده نیست که بعضی از حکمای غربی همه دوران مدرنیته را دوران فَترتی می دانند که با مرگ خدایان روی کرده است. سنت را که نمی توان بر فَترت بنا کرد. همه دوران مدرنیته یک دوران عبور است نه استقرار، و تأسیس مستلزم استقرار است.
دوران مدرنیسم با ترک حضور، و غفلت نسبت به حقیقت متعالی وجود تحقق یافته است و بنابراین، خود آگاهی بشر جدید خود آگاهی نسبت به این غفلت است، که اگر پیش آید، می توان گفت که بشر از دوران مدرنیسم گذشته است.
در اینجا نیز سنت مؤسّس بر تفکر نیست، اگرچه سنت در حیثیت تاریخی خویش با تفکر نسبتی انکار ناپذیر دارد. همچنان که تحقیقات ارزشمند رودلف اوتو بر آن دلالت دارد، عمده معنای تجربه دینی و سنتی را باید در فراسوی عقلانیت و مفهومیت، یعنی در همان عنصر عام مینَوی یا نومینوس که مقوله ای ما تقدم معنا و ارزش است جست و جو کرد. معانی سنت و دین در اینجا به یکدیگر بسیار نزدیک می شوند. مُراد از نومینوس همان امر قدسی است، فارغ از جنبه های اخلاقی و عقلانی اش. اگر می گوییم عمیق ترین بطن سنت یک حقیقت قدسی یا عطیه ازلی است در واقع معنایی نزدیک به همین سخن را مُراد کرده ایم که رودلف اوتو می گوید.
و اما تفکر چه به معنای تأملات نظری باشد و چه به معنای تفکر حضوری، ناگزیر از رجوع به سنت است. اینکه ما قرن هاست ناگزیر از رجوع به حکیم ابوالقاسم فردوسی و مولای بلخی و حافظ شیرازی و سعدی... هستیم چه معنایی در خود دارد؟ سنت ما از لحاظ تاریخی با این بزرگان و به عبارت بهتر با مآثر آنان نسبتی انکار ناپذیر دارد، اگر چه باز هم سنت به معنای فراتاریخی آن، خاکی است که اشجار وجود این بزرگواران از ذرات آن خورده اند و بالیده اند و سر به آسمان برآورده اند.
آیا در اصل وجود انسان نمی توان دلالت هایی به آنکه چگونه باید زندگی کند پیدا کرد؟
این سؤال خود به خود متوجه انقطاعی است که میان عالم فیزیک و اخلاق در فلسفه کانت وجود دارد. منطق هرمنوتیک این شکاف را می پوشاند. این انقطاع در واقع از آنجا حاصل شده است که انسان جهان را همچون اُبژه در برابر خویش می یابد. این تقابل انسان را نسبت به این واقعیت که سوژه و اُبژه ( فاعل شناسایی و مورد آن ) در «عالم واحد» ی وجود دارندغفلت می بخشد.
منطق دین عالم را همچون نشانه هایی تأویلی یا « کلمات » باز می یابد؛ جهان با ما سخن می گوید، یعنی جهان همان سان که وجود دارد ما را به حقیقت وجود خویش دلالت می کند. انسان نیز در اصل وجود خویش با این عالم متحد است. مقتضای آن عالم انتزاعی که بر تفکر متا فیزیکی بنا شده همین است که ما دیگر « سخن وجود » را نمی شنویم. گوش ما دیگر نیوشای سخن وحی نیست، اما به غلط عالم را، کتاب وجود را، لال و صامت پنداشته ایم.
جهان همین طور که هست ما را به شهود حقیقی بیرون از وجود که در عین حال همه وجود است دلالت می کند . مایستر اکهارت این حقیقت را « نا ـ چیز » می خواند، معنایی نزدیک به لَیسَ کَمِثِله شَیء. او می گوید هرگز نباید گفت که خدا دارای وجود است، زیرا که او عین وجود است. همین حقیقت را رودلف اوتو، متألّه آلمانی قرن نوزدهم و بیستم، « مطلقاً غیر » می خواند، معنایی نزدیک به « هو » آن سان که در نزد صوفیه وجود دارد. و اما این « مطلقاً غیر » به تعبیر امیر مؤمنان مَعَ کُلّ شَیءٍ لا بِمُقارَنَةٍ و غَیرُ کُلّ شَیءٍ لا بِمُزایَلَةٍ است، یعنی با هر چیزی است بی آنکه مقارن آن باشد و غیر هر چیزی است بی آنکه مقارن آن باشد و غیر هر چیز بی آنکه از آن دور باشد.
پدیدار را نباید آن سان که کانت معنا کرده است به مفهوم «نمود» ـ در برابر «بود» یا «شیءِ فی نفسه» (نومِن) ـ گرفت، بلکه آن را باید همان طور که هیدگر می گوید، به معنای « مظهر » گرفت، یعنی آنچه خود را همان طور که بالذات هست نشان می دهد. عالم حقیقت خویش را به وجود خود ظاهر می سازد و انسان نیز چنین است. دکارت به جای آنکه «هستم» را داده اولیه فرض کند، «فکر می کنم» را چنین می گیرد و به این ترتیب، نظام تفکر فلسفی وارونه می شود، حال آنکه انسان همان سان که هست با وجود متحد است. انسان در حقیقتِ وجود خویش با عالم ارتباط دارد، ارتیاطی فراتر از عقلانیت و مفهومیت. و درست عکس آنچه تفکر فلسفی ماقبل حکمتِ هرمنوتیک می پندارد، «فهم» انسان را از این حقیقت انقطاع می بخشد، حال آنکه احساس بسیطِ مقدم بر فهم در کنار این حقیقت حضور دارد. فلسفه انتقادی کانت از لحاظ تاریخی آماده گر ادراک این حقیقت است.
ما اشیا را چنان که هستند نمی بینیم، اگر چه حقیقت وجود ما – آنچه که هیدگر آن را «دازاین» می نامد – حضوری بی واسطه نسبت به حقیقت دارد. موجودات حجابهای وجود خویش هستند مگر آنکه آنها را همچون نشانه هایی تأویلی یا «کلمات» ببینیم. اگر این مبنای فلسفی را به این صورت بگیریم که «من هستم، پس فکر می کنم»، آنگاه نحوه تعقل انسان با نحوه وجود او تطابق پیدا می کند. حکمت هرمنوتیک نیز همین را می گوید. انسان به همین علت که « فکر می کند »، کلمه ای است واجد همه کلمات. وجود انسان قبل از خود و بعد از خود او، از هیچ تا همه چیز گسترده است.
همه حیوانات بجز انسان وجودشان مقدّر به همان موجودی است که هستند. اسب، اسب است اما انسان، انسان نیست. این تعریف که در منطق صوری ارائه می شود و انسان را « حیوان ناطق » می داند، اگر چه می تواند تحقق داشته باشد، اما وهنی است نسبت به انسان. لازمه آنکه انسان به نوع معینی تعلق داشته باشد تا این تعبیر حیوان ناطق درست از آب درآید آن است که به محض تولد همان باشد و همان بشود که هست، حال آنکه چنین نیست. حقیقت انسان در فردیت اوست نه در نوعیت او و بنابراین، تعریف حیوان ناطق هنگامی درست است که وجود انسان مقدّر به موجودیت طبیعی اش باشد، حال آنکه هویت و شخص انسان در فردیت اوست. وقتی انسان آزاد است که خود را هر آن سان که می خواهد فعلیت ببخشد یعنی هویت حقیقی انسان در « عدم تعلق» است، چرا که هر فعلیتی لازمه بازماندن از فعلیت های دیگر است. و همان طور که عرض شد، ظهور حقیقت در هر مرتبه ای حجاب مراتب اعلای حقیقت است. یعنی حقیقت انسان در آن است که از هر تعلقی آزاد باشد، تنها در اینجاست که حقیقت انسان که جامعیت او نسبت به همه کلمات است ظهور خواهد یافت و این حقیقت در عین حال، به صورتی اسرار آمیز « فردی » است و بیرون از نوعیتِ حیوانی بشر تحقق می یابد.
ما هیچیم، اما « هُُو » همه چیز است و حقیقت وجود انسان عین ربط به هو است. هو حقیقتی است که در همه جا هست و در هیچ جا نیست. با هر چیز هست و در هیچ چیز نیست. ظاهرتر از او مخفی تر از او هیچ نیست. همه چیز نشانه ای از اوست در عین آنکه هیچ چیز نشانی از او ندارد. همان سان که وجود ما را به مفهوم عدم دلالت می کند، عدم و وجود ما را به حقیقتی دلالت می کنند که در آنجا عدم و وجود یکسان است و وجود انسان در ربط با این حقیقت است که خود را ظاهر می سازد. منبع: کتاب رستاخیز جان صفحه ی 57 [ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 23:50 ] [ ط.م ]
[ ]
بدون شرح..... "امروزه افرادی هستند که با نفی فرهنگ غرب مخالفت می کنند و یا سیاست خارجی ما را در روابط با دولت های استعماری و یا اشغالگر زیر سوال می برند، به هر حال با ظهور نسل دوم انقلاب این احتمال وجود دارد که اینها به نسل قدیمی انقلاب بگویند که این مواضع امروز ضرورتی ندارد، در واقع مسلمات اوان انقلاب بتدریج مورد سوال قرار بگیرند، حال اگر این عوامل و خواسته ها ضعیف بشوند ممکن است انقلاب دچار آسیب شود ... میخواهیم با امریکا و ... مبارزه کنیم، آنهاهم ما را مزاحم خود می بینند، معلوم است که ما در این نزاع برنده نیستیم مگر آنکه خودمان را آماده کنیم و به این تحول فکری برسیم." گفتگو با فصلنامه کتاب نقد. شماره 22. بهار 1381.صص 6 و 7 و 15 حالا آقای هاشمی باید توضیح دهد چه کسی صریح تر از همه مسلمات اوان انقلاب را برای نسل جدید انقلاب زیر سوال می برد و انقلاب را دچار آفت می کند؟ طی 10 سال اخیر که از این موضع ایشان می گذرد، آیا رفتار امریکا تغییری کرده؟ جایگاه منطقه ای و بین المللی ایران تضعیف شده یا داستان همان داستان همیشگی است و ... برچسبها: سياسي [ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 15:10 ] [ ط.م ]
[ ]
الله كرم در دانشگاه علوم تحقيقات تشريح كرد:
|
|
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکين ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||